یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ،اینهمه جنگ...
سینه ها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد...
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها

***
به زمین نگاه کنید نه به آسمان...!
زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش...!
بلکه به خدمت خلق بپرداز که میدانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند...!

سلام.مریم میباشم...هرچند دوس داشتم ارغوان میبودم :|

شما در وب یک عدد دختر(شایدم نه :|) دیوانه هستید :|

بعد از به فنا رفتن بلاگفا به جاهای مختلفی کوچ کردم و در آخر بیان رو برگزیدم! :|

ارغوانی ترین بشر بر روی زمین میباشم :)

آرزوهایم بی نهایت است...اما تا به امروز رسیدن هایم... :|

خسته از ویشینگ (!) میباشم... :|

از مغز خود متنفرم...زیرا نمیتواند همه چیز را بفهمد :|

از کلیشه جات(!) متنفرم...اعصابم را به طرز فجیعی خط خطی میکنند... :|

فیلم دیدن را عاشقم و فیلم دان کردن را متنفر :|

همه ی فیلم های کره زمین را میخواهم :| (به غیر از کره ای و هندی:x)

موزیک را نیز عاشقم :|

عقده ی همه ی رقص های موجود (و نه موجود)روی کره زمین را دارم:|

سفر کردن را دیوانه وار عاشقم :|

علم را دیوانه ام :|

به معنای واقعی کلمه یک عدد اُوِرتینکِر می باشم!

به دنبال جواب سوال هایم در جهان بی نهایت سوال های خود میگردم!

  • آدم ارغوانی

یه دوستی دارم که جدیدا دارم فک می کنم شاید این فرد با موتور تحریک میشه!کلا شما باید وقتی این بشر موتور می بینه ببینیدش!کلا هر نوع موتوری!موتور سنگین که دیگه واویلا!امروزم با عکس العملش در مقابل دیدن یه موتور خارجی سطح آبرومون رو به میزان قابل توجهی کاهش دادن!یه موتور از جلومون رد شد تو خیابون آقا یهو این چنان ذوقی کرد و بلند داد زد و بهش اشاره کرد و گفت همون موتوریه که گفتم،که کلا ملت تو خیابون برگشتن ما رو نگاه کردن و چنتا فنچول هم زدن زیر خنده!دوباره این فنچولا دور زدن برگشتن گفتن موتور ندیدینا!!! :|

کلا می خواستیم آب شیم بریم زیر زمین!

چن روز پیش هم موتور برداشته حدودا یه ده کیلومتری رو با دنده یک و با گاز شدید در حدی که موتور نزدیک بوده بپوکه دور زده و بعد از کلی متلک خوردن برگشته خونه بهش گفتن همش با دنده سنگین رفتی نه؟!ایشونم خیلی شیک جواب دادن مگه موتور دنده داره!؟

:|

فک کنم اون متلکایی که می شنیده بیشترش سعی می کردن راهنماییش کنن ولی این دیگه انقد صدای گازش بلند بوده که فقط یه سری اصوات نامفهموم می شنیده و می ذاشته به حساب متلک :|

کلا عکس العمل مردم در این مواقع خیلی جالبه!آدم بعد از اینکه از این مواقع جون سالم به در می بره و می شینه فک می کنه از خنده روده بر میشه!ینی این فقط تعریف می کرد و من رو زمین پخش بودم!

نمی دونم اسم کارشو الان بذارم جرأت یا کله خرابی!!!با این پسرایی که من می بینم اینکه این الان سالمه جای شکر داره!

+امروز امتحان شیمی داشتیم.مراقب واسه یه مدت تقریبا طولانی رفت بیرون!ما انقد هول شدیم واسه تقلب که فقط از هم سوال پرسیدیم بدون اینکه جواب بدیم! :|

+شاعر هم می فرمایند :آینده...آینده...همیشه آخر قصه یکی راهی شده رفته،یکی مبهوته و یاده روزای رفته میفته...

می دونم خیلی فازش به پستم میومد :|

  • آدم ارغوانی

در این چند ماه اخیر باید برای دومین بار یا شاید هم پنجمین یا چهارمین بار(!)در طول کل عمر  شریفم به مراسم عزا بروم!

کلا من تشییع چنازه و این چیزها توی عمرم نرفته بودم تا اینکه پدر یکی از همکلاسی هایمان فوت کرد!البته باز هم تشییع جنازه نرفتیم چون مادر گرامی نمی گذارد برویم ولی خب بعدش انقدر رفتیم خانه ی این همکلاسیمان که همین که بیرونمان نکردند جای شکر داشت!

قبلش چون همه مان معذب بودیم، نمی دانستیم چطور و کی برویم تا اینکه تصمیم گرفتیم دسته جمعی برویم.حالا توی راه همه مان فکر می کردیم که چه جو مزخرف و وحشتناکی می شود و هیچکداممان هیچ چیز نمی گوییم و می نشینیم با حالتی گرفته عین بز یکدیگر را می نگریم و مثلا یکهو یکیمان می زند زیر گریه و از این حرف ها!خلاصه ما رسیدیم.ده دوازده نفری بودیم.اولش دیدیم جو آنقدر ها هم که فکر می کردیم بد نیست!بعدش دیدیم دارد بهتر هم می شود!آقا چنان شروع کردیم به هار هار خندیدن و قهقهه زدن که انگار همه ی خنده هامان را گذاشته بودیم برای آنجا!هی می گفتیم و می خندیدیم!با بلند ترین صدای ممکن! :|

البته همکلاسی ذکر شده نیز می خندید!نه اینکه مثلا او یک جا نشسته باشد و زانوی غم بغل گرفته باشد بعد ما همینطور عین الاغ بخندیم! :| خلاصه بعد از کلی خندیدن راهی خانه شدیم!اما این پایان کولی بازی ما نبود!روزهای بعد نیز دوباره می رفتیم و هار هار تر (!) می خندیدیم!یک روز هم که رفتیم و تا موقع شام خانه شان ماندیم(همانطو که می دانید کلا من و دوستانم آدم های گشنه ای هستیم :| )آنقدر وحشی بازی درآوردیم موقع خوردن که نگو و نپرس!این دوست ما یک سینی آورد که به تعدادمان کاسه نخود داخلش بود!بیچاره هنوز روی زمین نگذاشته بودش توی هوا دوستان کاسه ها را زدند و کلی از نخود ها هم ریخت ولی باز دوستان اسراف نکردند و جمع کردند و خوردند!ما گرسنگان سیر نشدیم وباز برایمان آورد و ما هم می خوردیم و با التماس از هم چند قاشق می گرفتیم و یا به کاسه یکدیگر حمله می بردیم یا دزدکی کش می رفتیم آن هم به کثییف ترین روش ممکن مثلا یکهو یکی از دوستان دست می برد توی یک کاسه و یک مشت برمی داشت و می ریخت توی کاسه خودش آن هم با دستی که توی فلفل و نمک فرو کرده بود و بعد چرخانده بودش توی آب نخود و بعد هم لیسیده بودش!و وسط خوردن هم چنان می خندیدیم که فقط باید حواسمان می بود چیزهای جویده شده ی توی دهانمان روی در و دیوار نریزد!خلاصه یک کثافت کاری اساسی کردیم!

روزهای دیگر هم رفتیم باز کولی بازی درآوردیم و برای ناهار وحشی بازی کردیم و همان بساط!

البته وقتی غریبه ای پیشمان باشد انقدر بچه های آرام و خوبی هستیم که به زور چیزی را که برایمان می آورند می خوریم!

خب حالا هم مادربزرگ یکی از دوستان فوت کرده و ما می خواهیم برویم خانه شان هرچند می دانم او هیچ چیزش نیست و پوست کلفت تر از این حرف هاست!

خلاصه امیدوارم جو مزخرفی نباشد!امیدم به اینجا بیشتر از آنجاست! :|

+دیروز چشمم به یکی پستام افتاد دیدم "دویست" رو نوشتم "دویصد" :|

بعد اینکه تو کامنتا هم هیچ کس بهم نگفته بود!و بعد تر اینکه می دونستم اشتباه نوشتما ولی درستش یادم نمیومد چیه!تا اینکه توی گوگل سرچش کردم فهمیدم :|

+میدونم خیلی زشته ولی می خوام اعتراف کنم!من تازه این قسمت ویرایشگرا رو دیدم!یه عمر با همون ویرایشگر پیش فرض بیان کار می کردم و نمی دونستم! :|

+شاعر دارن یه چیزی می فرمایند که من فقط باید چپ چپ نگاش کنم!می فرمایند:حالا یاروم بیا دلداروم بیا :|

واقعا دلیل اینکه اینو می فرماید نمی دونم! :|

  • آدم ارغوانی
:)
دلم برای وبلاگ جانم تنگ شده!
دلم می خواهد دوباره با این کیبورد گنده تلق تلق بنویسم و بخندم!
دلم می خواهد برگردم و بنویسم اما...
می ترسم بیایم و غمگین بنویسم!می ترسم نتوانم آن آدم ارغوانی شاد باشم!وقتی وبلاگم توی بلاگفا به فنا رفت خواستم وبلاگی داشته باشم که پر از شادی باشد...وبلاگی که وقتی سال ها بعد برگشتم و خواندمش فقط از گذشته ام شادی را یادم بیاورد طوری که انگار چیزی جز شادی در زندگی ام نبوده!حالا می ترسم با این حال مسخره ام گند بزنم به وبلاگم!
اما وبلاگ آدم باید در هر حالی با آدم باشد!اصلا ارغوانیت مگر همین حالِ حالایت را هم شامل نمی شود؟!
پس می نویسم...چه شاد چه غمگین...چه کسی بخواند چه نخواند...چه پاکشان کنم چه نکنم...
عاشقتم وبلاگ جان!هرچند اینجا مجبورم محدود تر بنویسم! :)
+البته به گفته های بنده اصلا اعتمادی نیست!یکهو دیدید تا چند ماه دیگر پست نگذاشتم! :دی
+دوستان قضیه این هرزنامه چیه؟!الان کلی کامنت عجیب غریب پیدا کردم اونجا!؟ :|
  • آدم ارغوانی

آقا اصا حس می کنم این روزا خاطره ای نمی سازم که بنویسمش! :|

نوشتنم میاد شدید ولی خاطره نمیاد واسم!کلا در حال نوشتنم ولی هیچ جا ثبتشون نمی کنم!

یا می نویسم همین طور یه جا میذارمشون یا هم بعد که نوشتمشون پاکشون می کنم! :|

+قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد...

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...

هیچی نگید!دارم تمرین عاشقی می کنم :|

بس که هی دوست جان بهم میگه تو هیچ گوهی حالیت نیست و بی احساسی در زمینه عاشقی!میگه من مطمئنم تو اگه وارد یه رابطه ی عاشقانه بشی همش تو ذوق طرفت میزنی و بهش می رینی و مثلا طرف نمی تونه پیشت حرف عاشقانه بزنه،همش می خندی! :|

میگم حوصلم سر رفته میگه بیا عاشق بشیم! :|

بعد هرچی می گردیم می بینیم کسی نیست عاشقش بشیم دیگه منصرف میشیم و واسه اینکه از حالت سر رفتگی حوصله در بیایم دوباره آبرو ریزی می کنیم! :|

همش بخاطر بیکاریه که من اینجوری بی آبرو شدما!

دو شب پیش رفته بودیم عروسی بعد یکی از دوست جانان می گفت نامزدش گفته تو عروسی همه ی انگشت ها به سمت شخص شخیص بنده بوده!با این عنوان که : این همون دختره موتور سوارس!!!! 

:||||

ینی خیلی شانس آوردم که موقعیت رقصیدن دیگه واسم پیش نیومد وگرنه...!

رسوا شدم رفت!ولی نو پرابلم!من یه سال دیگه بیشتر تو این جهنم دره نیستم!همین طوری که این هفده سال رو گذروندم این یه سال رو هم بگذرونم بعدش دیگه حله!

+ای همشهریان عن من!می دونم تو وبم هم هستید ولی حسم نیست آدرسمو عوض کنم!اگرم عوض کنم باز با یه سرچ می تونید وبمو پیدا کنید چون من دلم نمیاد اسم وبمو عوض کنم!به هر حال...خوش باشید با نوشته های من! :|

+اتفاق خاصی این روزا نیفتاده که بنویسم! :|

  • آدم ارغوانی

من نت دارم! :|

نت :|

نه که نداشتما!نت گوشی داشتم ولی اصلا خوشم نمیاد با گوشی بیام وب!واسه تو وب نوشتن باید یه کیبورد گنده جلو آدم گذاشته باشه تا بنویسه!

خب سال تحصیلی جدید عن هم شروع شده و بنده یک عدد پشت کنکوری هستم!

خب همانطور که می دانید مثلا ما باید بکپیم توی خانه و درنیاییم و خر بزنیم و از این کارها!ما هم چون خودمان را می شناسیم و می دانیم نمی توانیم از این کارها کنیم هی به خودمان جو می دهیم و خودمان را در موقعیت انجام شده قرار می دهیم تا بلکه مجبور شویم از این کارها کنیم!اما خب می بینیم که فایده ندارد!اصلا ما به صورت مادر زادی به خرخوانی حساسیت داریم!اصلا هم قادر به توی خانه کپیدن نیستیم!

اصلا من اعتیاد به راه رفتن دارم!باید بروم از خانه بیرون و چند کیلومتری راه بروم تا روزم شب شود!

خب حالا برنامه نت آمدن بنده!

سعی می کنیم که فقط به وب جان سر بزنیم نه هیچ چیز دیگری در دنیای مجازی!و متاسفانه فقط می آییم و می نویسیم و و می رویم و قادر به سر زدن به وب های دوستان نخواهیم بود!شرمنده دوستان!

خب من باید حالا بروم و دین و زندگی عزیز را مطالعه کنم!باور کنید من اگر روزی مولف این کتاب را پیدا کردم با چاقو خرخره اش را پاره می کنم!

الان یه لحظه چشمم به آمار بازدید پستا افتاد...آمار بعضیاشون به طرز مشکوکی بالاست! :|

شاد و آزاد باشید!بدرود!

  • آدم ارغوانی

خب بازگشتم رو به همه تبریک میگم مخصوصا کسایی که این مدت تو شهر چیزی واسه بحث کردن در موردش نداشتن و همچنین تعقیب کنندگان گرامی که دوباره کارشون راه میفته و همه کسایی که از ندیدن بنده تو شهر تعجب کردن! :|

یکهویی نوشت:الان دوست جان زنگ زد!بعد از اینکه به جای سلام کردن اندکی صداهای عجیب از خود درآوردیم که یک چیزی مانند ترکیب صدای گاو و چند حیوان دیگر بود:

دوست جان:چه خبر؟!

من:گشنمه!

دوست جان:ای خداااا!بذار برسی!دارم میگو درس میکنم!

من:(از همان صداها!)برا منم درس کن بعدا میام بخورم!

دوست جان:چی واسم آوردی؟!

من:صدای هار هار خنده!

دوست جان:ینی به خدا اگه چیزی نیاورده باشی چیزی رو که برات خریدم بهت نمیدم!

:|

ینی نه رسیدن بخیری نه سلامی علیکی!اصا اگه کسی با ما آشنایی نداشته باشه رفتارامون رو به چشم باهم ببینه وحشت می کنه!

خب ادامه...

جایتان خالی بسی سفر خوش گذشت و بسی دیوانه بازی درآوردیم در شهرهای غریب بدون اینکه آبرویمان برود!!ها ها ها ها!

چقدر حال می دهد کرم ریزی در جایی که آدم را نمی شناسند و بدون نگرانی!زیرا می دانی که دیگر تو را نخواهند دید!

از خوش ترین قسمت های  سفر می توانم به کوهرنگ شهری در چهار محال و بختیاری اشاره کنم که سردترین منطقه آنجاست!خدا نسیب هیچ جنوبی ای نکند همچین سرمایی را که بخواهد آنجا مثل من بنشیند و از شدت سرما توی سر خودش بزند و اشک در چشمانش جمع شود :|

در آنجا جایی بود به نام غار یخی چما که باید چند کیلومتری را با ماشین هایی مثل سایپا می رفتی و نامرد ها شصت تومان هم کرایه می گرفتند :|

(جاده درست نمی کنن بعد وسیله میذارن پول بگیرن! :|)

خلاصه ما بر پشت سایپا سوار شدندی و راهی کوه و در و دشت شدیم!و آنقدر راهش داغون بود که ما دل و روده مان باهم قاطی شد و بدنمان خرد شد بس که به در و دیوار این ماشین خوردیم و پک و پوزمان هم از بادی که بهمان می خورد چاک چاک شد!

خلاصه رسیدیم آنجا و هوا چنان دلنشین بود و چادر ها و دام ها و سگ های بختیاری ها هوش از سر ما برد که ما اشک در چشم هایمان جمع شده بود و نزدیک بود از فکر بازگشت گریه مان بگیرد و همه اش داشتیم به طور جدی با خودمان فکر می کردیم که برویم یک جوری گم و گور شویم تا پیدایمان نکنند و خانواده گرامی از پیدا کردنمان نا امید شوند و بروند و ما همان جا برای همیشه بمانیم!در همین فکرها بودیم و فکر می کردیم که این جا بهشت است و کاش برای همیشه در این دشت زندگی می کردیم و اینکه چقدر ما بدبختیم که در آن گرما زندگی می کنیم، که تصمیم گرفتیم برویم به سمت آن غار یخی!برای رسیدن به آن غار باید از بین کوه و از داخل آبی که به طرز وحشتناکی سرد بود رد می شد!به حدی سرد که انگشت پا را که در آن می گذاشتی استخوان سرت شروع به تیر کشیدن می کرد!

حالا فکر نکنید چون ما جنوبی هستیم و سرما ندیده ایم انقدر سردمان شد!نه...واقعا سرد بود!این مکان به عنوان سردترین منطقه خاورمیانه شناخته می شود!البته فکر کنم در تابستان!

خلاصه ما که همیشه ی خدا جوگیر بوده ایم برای دیدن این جور جاها تا کمر رفتیم توی آب و از آن جای باریک با جیغ و داد سعی کردیم رد شویم!البته فقط من نبودم که اینطور کولی بازی در آورده بودم و داد و فریاد می کردم!همه ملت از شدت سرما و فشار آب که نزدیک بود مرا ببرد داد و فریاد می کردند!در چندین قسمت هم به دلیل فشار آب نزدیک بود دیار فانی را وداع گویم که با تکیه بر مردان و دستگیری و یاریشان دیار فانی را وداع نگفتیم!مجبور شدم می فهمی؟!مجبووووور!داشتم با آب می رفتم می فهمی؟!!

در آن لحظه هایی که در آب تشریف داشتم یقین داشتم که پاهایم یخ زده اند و مجبور خواهم شد همه ی انگشتهایم یا کلا پاهایم را قطع کنم!هی سعی می کردم انگشت هایم را تکان دهم ببینم تکان می خورند یا حسشان می کنم یا نه!

دیگر در حالی که وحشت کرده بودیم از سرما رسیدیم به غار ولی به جای درست دیدن غار فقط می پریدیم هوا و اینور و آنور می رفتیم تا شاید پاهایمان کمی گرم شوند ولی هیچ...پر کفشمان آب بود آنجا هم دوباره توی آب بودیم...دیگر همانجا نشستیم و زدیم توی سر خود که حالا چطور دوباره توی این آب یخ برگردیم و همان جا فریاد " غلط کردم گوه خوردم" سر دادیم!(ینی انقد مث غارای ایسلند بود!با اینکه نتونستم درست ببینمش و همه جاشو بگردم ولی خو حالا خوبه اگه یه روز زبونم لال ( :| ) نرفتم ایسلند دیگه حسرت دیدن این غارا به دلم نمونده حداقل!)موقع برگشتن هم ما دوباره چنان سردمان شد که همانجا به زبان خودمان داد می زدیم:ووووی بوشهر کروان گرمات بگردم!گرمِی بوشههههر کجییییی!!!بیو مو ذوب کن اصا!گوه خواردُم!(ترجمه:ووواااای بوشهر من قربون گرمات بشم!گرمای بوشهر کجااااایی!بیا منو ذوب کن اصلا!گوه خوردم! :|)

من همین جور داد می زدمو ملتم...البته باز اونقد زیاد تو چش نبودم!با اون صدای آب و صدای داد و فریاد بقیه یکم صدای من گم میشد ولی باز بیشتر از بقیه تو چش بودم! :|

ینی وقتی از آب اومدم بیرون از شدت سرما به نفس نفس افتاده بودمو فقط اینور و اونور دنبال آتیش می گشتم و هرجا دوتا دونه زغال می دیدم می رفتم کنارش می نشستمو زیر و روش می کردم تا یکم گرم شم ولی همش بعد چن دیقه رو زغالا دست می ذاشتم می دیدم زغالا از من سرد ترن! :|دیگه همونطور با همون سر و وضع خیس دوباره پشت سایپا نشستیمو برگشتیم!ینی سرما نخوردنم از معجزات الهی بود!مطمئن بودم جوری مریض میشم که یا باید برگردیم یا چن روز بستری شم! :|

خلاصه این طور شد که من هنوز چن دیقه نگذشته بود از اینکه داشتم به محلمون و گرماش فحش می دادم برای اولین بار واسه یه مدت کوتاه نسبت بهش احساس علاقه مندی کردم! :|

شاد و آزاد باشید :))

  • آدم ارغوانی

پس از دو هفته داریم به دیار نکبتی مان بازمیگردیم!خبر رسیده هوا نیز از همیشه گهی تر شده!نههههه!دوباره گرما!دوباره آدمهای مزخرف!دوباره حوصله سر رفتن!دوباره‌خاراندن سر برای پیدا کردن جایی برای گشتن!دوباره چهره ی نحس‌مزاحم گرامی!

ولی بیا مثبت بیندیشیم و به این فکر کنیم که الان که می رسیم خانه می رویم تخت و بالشمان را‌ در آغوش می گیریم!دوباره‌می رویم و بعد از دو هفته قر در کمر ماندن و رقص در بدن خشک شدن آنقدر جلوی آینه قر می دهیم ٬ آنقدر قر می دهیم و قر می دهیم و قر می دهیم و می رقصیم و می رقصیم که هوای مزخرف شهرمان فراموشمان شود!و دیوانه بازی هایمان را برای دوست جانان تعریف می کنیم و آنقدر قاه قاه می خندیم که یادمان برود حوصله مان سر رفته!

+حس شیرین یعنی ببینی که داداش جان هفت ساله ی فسقلی چقدر شبیهت است و از همین حالا روی کلماتی که بقیه‌در حرف هایشان بی تفاوت استفاده می کنند حساس باشد و هی کلماتشان را تصحیح کند و بهشان گیر می دهد حتی خود من!چقدر هم طرز حرف زدنش و کلماتی که استفاده می کند شبیه من است!حس خوبیست که بدانم قسمت بیشتر شخصیتش را من شکل داده ام!

  • آدم ارغوانی
آقا فک کردم شهر خلوته!فک کردم کسی نمی بینتم!همیشه ی خدا شب شهرمون مث شهر ارواح بودا حالا از شانس گند من ملت ریخته بودن تو خیابون!حالا ساعتای هشت و نه هم بود باز قابل توضیح بود بیرون بودن ملت شهرمون ولی ساعتای یازده شب دیگه به جان خودم ملتمون هیچوقت اینطوری بیرون نبودن!
از کلاس برگشتیم و هوا برعکس هرروز که آدم از گرما سقط میشد خوب بود چون یه بارون غافلگیر کننده داشتیم!ینی چنان خرکیف شدیم که نگو!تو کلاس فیزیک بودیم یهو صدای بارون رو شنیدیم همه فقط هجوم آوردیم به سمت در!رفتیم بیرون و رفتیم رو پشت بوم و فقط داد میزدیمو میچرخیدیم و می خندیدیم از فرط خوشحالی!ینی من که چنان می چرخیدیمو می رقصیدم و می خندیدم که دوست جان از خنده من خندش گرفته بود و هی می گفت:شوقشو نیگا!نیگاش کن چطوری ذوق کرده و هی میومد به زور من رو که نمیشد نگه داشت از خوشحالی می گرفت و ماچم می کرد! :|
ینی در این حد بارون ندیده ایما!
انقد شاد بودم انقد شاد بودم اننننقد شاد بودم و جوری از تهههه دل می خندیدم که حس کردم فقط خودم تو دنیا هستم که می تونم انقد واقعی و از ته دل بخندم و شادترین آدم دنیام!آسمونم که پر از رعد و برق بود و هی همه جا روشن میشد و ملتم ما رو نیگا می کردن!
خب خلاصه بعد از این اتفاقا رفتیم خونه دوست جان و یهو یاد سوییچ موتور دوست جان افتادم که باید بهش بدمش!کیفم گرفت یه دوری هم بزنم تو حیاط!یکم دور زدم چون محیطش باز نبود هی بد می روندم و دوست جانان مسخرم می کردن!منم جوگیر شدم رفتم تو کوچه!موتور رو روشن کردم آقا از شدت جوگیری از کوچه رفتم بیرون!به خیابون اصلی نگاه کردم دیدم پشه پر نمی زنه دیگه با خیال راحت تر به راهم ادامه دادم! :|
آقا یهو یه موتور رد شد!خودتون قیافش رو تصور کنید دیگه!هی باز چن نفر دیگه رد شدن!هی همین طور زیاد شدن!هی زیاد شدن!هی زیاد شدن و من ضریب متلک خوردنم به 10 بر صدم ثانیه رسیده بود دیگه!اون موقع بود که فهمیدم بــــــعله!جوگیر شدم و چه گوهی خوردم!!!!انقد متلک شنیدمو هنگ کرده بودم که بدون نگاه کردن پشت سرم خواستم از بریدگی دور بزنم و اصلا حواسم نبود به اونطرف خیابون نکا کنم!یه لحظه اتفاقی نگام افتاد پشت سرم و اون موقع بود که فهمیدم اگه رفته بودم فاتحم خونده بود دیگه!!!قشنگ همونجا تصادف می کردم و والسلام!ینی من اگه اونجا تصادف می کردم باور کنید ضربه مغزی هم می شدم پا میشدم فرار می کردم و اصلا به رو خودم نمی آوردم که چیزیم شده!!!
خلاصه از شوکی که بهم وارد شده بود هنگ کردم موتوره خاموش شد!در همون چن ثانیه ای که موتور خاموش شد بیشترین میزان آدم اعم از آشنا و غیره از اونجا رد شدن!یهو منشی قبلی آموزشگاهمون با شوهرش وایسادن ببینم من چه مرگمه!خودش که غش کرده بود از خنده شوهرشم هی بم می گفت:تو صاحاب نداری!تو صاحاب نداری! :|
جلبک!متاسفانه چون به بنزین نیاز داشتم چیزی بش نگفتم!
خلاصه خواستن بهم بنزین بدن ولی دیدن تا مقصد می رسم و دیگه منو راهی کردن و دیدم دوست جانان ما ریدن به خودشون و کنار خیابون منتظر برگشتن منن!ینی انقد ضایع بودیم که ملت فهمیده بودن اونا دوستای منن و اونا هم کلی متلک خورده بودن!
مزخرفیش اینجا بود که این منشی آموزشگاه من و دوست جان رو عصر تو کوه دیده بود و وقتی منو دید داد زد ینی همه جا هستیا!!!
عصر رفتیم با دوست جان کمی کوهنوردی و پیاده روی!جوری خیس شده بودم از عرق که رفتیم خونه یکی از دوستان و با اینکه کسی خونشون نبود خودمون در رو باز کردیم و من لباسامو همونجا درآوردم و خشکشون کردم با باد پشت کولر و بعدش رفتیم کلاس! :|
الان با دوست جان همینطور به خودمون می خندیدیم بعد مثلا خواستیم مثبت بیندیشیم گفتیم خب بیا خدا رو شکر کنیم که مثلا مدیر مدرسمون ما رو ندید وگرنه یه قانون جدید تصویب می کرد مبنی بر اینکه ورود دختران موتور سوار ممنوع!یا مثلا ازمون تعهد می گرفت که با موتور نیایم مدرسه!!!
اینم مثبت اندیشی ما!!!
بعد هی می گفتیم چقد خوبه که از اون دخترای عقده ای شوهر نیستیم وگرنه تو شهر ما تا صد سال سیاه هم با این کارامون کسی خواستگاری ما نمیاد!و  کلا حالا به غیر از این چیزا اصلا تحمل آدمای شهرمون رو نداریم دیگه چه برسه با یکیشون بخوایم ازدواج هم کنیم!!
واااای مردم از خنده!من که کف خونه افتاده بودمو می خندیدم فقط!
باز جای شکرش باقیه که ملت که رد می شدن همین طور گوشیاشون رو تو هوا نگرفته بودن ازم فیلم بگیرن! :|
دوست جان می گفت حتما بس که هنگ کرده بودن دیگه اون لحظه این کار به ذهنشون نرسیده!راسم میگه!
الان خواستم همراه دوستم یکم از راهو برم که برگرده خونه دیگه از اونجایی که آبرویی واسم نمونده بود با خیال راحت و با یه شلوار قرمز گشاد رفتم تو خیابون و به دوستم گفتم الان دیگه آبروم قشنگ با این شلواره رسید به صفر!
با حالت پوکر فیس برگشت گفت:بدبخت تو آبروت صفر بود الان به منفی کاهش یافت! :|
سکوت! :|
وقتی اینو گفت دیگه خیالم راحت تر شد و گفتم بذار با همین شلوار گشاد قرمز تو خیابون چنتا قر هم بدم دیگه!تاثیری که نداره!
با توجه به میزانی که آبروریزی کردم این کار با اختلاف زیادی از ساعت سه شب بیرون رفتنمون پیشی گرفت و در صدر آبروریزی هامون قرار داره!
خب من که یه چن روزی از شهر خارج میشم و خوبه که نمی بینم بعدش چی میشه و به دوستان هم توصیه کردم فعلا یکم کمتر بیرون برن و حداقلش با تیپ متفاوت و بدون کوله پشتی برن بیرون چون کاملا مشخصه که از دار و دسته ی ما هستن!اصا کسی جز گروه ما فک نکنم اینجا با کوله پشتی بیرون بره!اصا یکی از نشانه های بنده که شناساییم رو واسه ملت راحت کرده همین کوله پشتیه!بدون کوله پشتی احساس لختی می کنم!بعد یکمم به عقلم نرسید که حداقل کوله پشتیمو در بیارم بعد برم!!! :|
+چند روزی سفر می باشیم!شاد و آزاد باشید! :)))
  • آدم ارغوانی
+دوست جان می گفت چند روز پیش پسر عموی گرامی و فضولش به او گفته بود تو و فلان دختر و فلان دختر که یکیش من باشم هر روز در شهر چه می کنید و کجا می روید؟! :|
بعد پسر عمویش می گفت یکبار با دوستش ما را دیده اند و آن دوست گرامی اش هم به او گفته:یعنی محال است کسی بیاید توی شهر و این دو نفر_که من و دوست جان باشیم_ را نبیند!
:|
به نظرتون این چند روزی که میخوام برم مسافرت یه اعلامیه ای چیزی نزنم که ملت شهرمون به خصوص تعقیب کنندگان گرامی نگرانم نشن؟! :|
+و خداوند مرا یک فرد سوتی دهنده آفرید تا خنده و شادی را در جهان بگسترانم! :|
تو گروه کلاس مکالممون گفتم باید برم و خدافظی کردم بعد یکی از پسرای کلاس گفت کجا میری؟!منم گفتم:طرفای شمال و شمال غرب ایران! :|
فک کردم منظورش واسه سفره!اصا نابود شدم با این سوتی!
تازه خودم که متوجه نشدم تا اینکه دوستم اومدم پی وی بهم گفت مریم منظورش اینه که الان کجا میخوای بری!گفتم پس ینی ریدم؟!گفت آره خیلی!و از هوش رفت! :|
خو چیکار کنم!؟اونطرف بقیه دوستام هی ازم می پرسیدن مسافرت کجا می خوای بری منم یهو با اپن یکی گروه قاتی کردم و موجب خنده ملت شدم! :|
من میگم من اول سوتی بودم بعد دست و پا درآوردم کسی باور نمی کنه!
+دیشب انقد با دوست جان راه رفتیم که پام سه تا تاول گنده زده! آخراش دیگه از شدت خستگی عین زامبی راه می رفتیم و به دوست جان گفتم می دونی الان چی باعث میشه مث مارمولک در بریم و سرعتمون زیاد شه؟!گفت چی؟!گفتم:کافیه یه ماشین الان کنارمون وایسه تا به خودمون برینیم و در بریم!اصا اون موقع دیگه خستگیمون به چشم نمیاد و در عرض چند ثانیه به مقصد می رسیم! :|
بعد همین طور از شدت خنده به خودمون می پیچیدیم! :|
اصا هر وقت با دوست جان خسته ایم انقد چرت و پرت و حرفای بی ربط می زنیم که به عقل خودمون شک می کینمو فقط باعث میشه از شدت خنده انرژیمون کمتر بشه!
مثلا یه موتور که سه نفر سوارش بودن رد شدن و یه گوهی واسه خودشون خورد بعد دوست جان با ناله واسه خودش می گفت:شما دیگه چتونه؟!اگه کله تون رو تکون بدید میفتید!
:|
:|
من هنوز تو کف این حرفشم!اصا هرچی جملشو تکرار می کردم خودشم نمی دونست منظورش از این حرف چی بوده!
+الان مامانم بالا سرم بود داشتم دنبال کلید خونه تو کیفم می گشتم که بهش بدم یهو دست کردم تو کیفم باهاش سوییچ موتور اومد بیرون! :|
خوشبختانه ندید و من هنوز زندم! :|
+دیشب تو یه خیابون تاریک بودیم و دوست جان می ترسید و من که برعکس اون عاشق تاریکی ام همینطور وسط جاده صدا از خودم تولید می کردمو می رقصیدم و می چرخیدم بعد دوست جان هی از من فاصله می گرفت و باهام دعوا می کرد!حالا دلیلش!چون حس می کرد من تبدیل به جن شدم! :|
دیگه داشت از خودشم می ترسید! :|
من حرفی ندارم!
تازه جالبیش اینجا بود که همینطور که من صدا از خودم تولید می کردم و دوست جان هی می گفت اینطوری نکن ازت می ترسم یهو صدای چن تا پرنده ی عجیب هم اومد و دیگه اوشون قشنگ زهرش ترکید!و ما نیز هار هار بهش خندیدیم!
بازم می دونم خیلی بی مزه ایم! :|
ولی خو خندم میاد!
+ولی در میان این همه خنده و شادی ام دلم می خواهد امروز را بروم در کوه و یک جا بنشینم و فقط برای آن کودک غرق شده گریه کنم...! 
شاید هم همین کار را کنم -_-
  • آدم ارغوانی

+دو روز پیش پدر و مادر دوست جان خانه نبودند ما را دعوت کرد خانه شان!قرار بود ته چین درست کنیم.مرغ و ماست و تخم مرغش را خودمان بردیم و ایشان فقط زحمت برنجش را کشید! :|

و زحمت کشیدند در پختن غذا مرا یاری نمودند اما بدبختی هایش که همان سرخ کردنی ها بود را بنده انجام دادم آن هم در انباری ای که مثل کوره می ماند!

ما همین که رفتیم دوست جانان حمله کردند به یخچال و چند گلابی برداشتند و خواستند به شکم گرامیشان برسند که یکهو دوست جان رسید!یکی از گلابی ها که تقریبا کارش تمام شده بود اما آن یکی را از دست دوست جان بیرون کشید و کلی بر سرش فریاد زد که حیف است گلابی به این گرانی را شما بخورید!و گذاشتش توی یخچال که مثلا برای نامزدش!چون شبش خودش همه گلابی ها را خورده بود و به او نداده بود و حالا مثلا دلش برایش سوخت!اما خب چند دقیقه بعد دیدیم خودش دارد آن را تناول می نماید! :|

موقع غذا خوردن هم چنان به ته چین حمله بردیم و دعوا شدیم و توی سر هم زدیم و از بشقاب هم سیب زمینی سرخ کرده کش رفتیم که هر آدم گرسنه ای ما را می دید خجالت می کشید!

نامزد دوست جان کمی تنقلات از مغازه آورد آن وقت دوست جان با او دعوا می کرد که چرا این ها را برایشان خریده ای به این ها نباید غذا بدهی!!! :|

اصلا چیزی به نام تعارف در بین ما نیست!خانه هم دیگر که می رویم اگر خودمان چیزی غارت کردیم و خوردیم که خورده ایم اگر هم نه که دیگر هیچ!

تازه بعدش هم دوست جان مجبورمان کرد ظرف ها را بشوییم و تازه ظرف های شب قبل را هم گذاشته بود تا ما بشوییم! :|

به نظرتان کداممان مهمان محسوب می شدیم؟!

بعد از ناهار آن قدر بزن و برقص کردیم که ملت لاس وگاس ازمان خجالت می کشیدند!

عصرش رفتیم کلاس و دوباره برگشتیم خانه و با شدت بیشتری شروع کردیم به رقصیدن!رقصیدن در تاریکی چنان کیفی می دهد که لذتی فراتر از آن نیست!

+دیروز دوست جان یک ماشین کش رفت و با دوست جانان همینطور چرخ می زدیمو همینطور رفتیم و رفتیم تا رسیدم به پالایشگاه!فاز بی مزگی ما را گرفت گفتیم برویم بگوییم مثلا آمده ایم برای بازدید و این ها و یک گوهی بخوریم برویم داخل!هرچند می دانستیم راهمان نمی دهند اما خب ضایع شدنمان به خنده اش می ارزید!

اولش همینطور فقط دور میدان جلویش می چرخیدیم و کارمند ها ما را نگاه می کردند! :| بعد از کلی چزخیدن رفتیم جلوی در و دربان آمد بیرون و ما همه مان خنده مان گرفت و کلا از تیپ و قیافه مان مشخص بود که برای کرم ریزی آمده ایم و دیدیم هیچ گوهی نمی توانیم بخوریم با این خنده مان دیگر در حالی که کارکنان ما را نگاه می کردند الفرار زدیم!

+الان نیز از خانه آن یکی دوست جان برگشته ام!چنان کیک های زشت و مزخرفی برایشان پختم که حالشان به هم خورد!کیک شکلاتی که وسطش نپخته بود آن یکی را هم زیاد نمی خواهم برایتان توصیف کنم!فقط بدانید آن قسمتش که آبکی بود و در آوردم که جدا بپزم کاملا شبیه استفراغ بود!

همه شان را ریخته بودیم در سینی و درحالی که از خنده غش کرده بودیم نشسته بودیم لقمه می گرفتیم و می خوردیم!

+وقتی پیرمرد هفتاد ساله ی کثافت هم به من رحم نمی کند و با نیش باز و کثیفش جلوی پایم می ایستد و گوه می خورد باید هم دلم بخواهد از اینجا فرار کنم!

کثافت آشغال!حالمو به هم زد!روانی!جلبک بیشعور! :|

+تعقیب کننده ی گرامی!خسته نشده ای جان من؟! :|

حداقل اون لباس صورتیتو عوض کن!من که کاریت ندارم فقط هروقت دوست جانان می بیننت کلی بهت می خندن! :|||

ینی امشب دیگه که تو یه کوچه خلوت بودم یهو کیفم گرفت بیفتم رو موتورش یکم بزنمش دلم خنک شه ولی حیف اون کوچه روبرو مغازه داییم بود و خیلی ضایع بود وگرنه مطمئن باشید یه کرمی می ریختم!وسیله دفاعیم هم تازه دم دستم بود قشنگ می شد یکم دنده هاشو زد خرد کرد!به غیر از اون چاقو هم همرام بود :| کلا مجهز بودم موقعیت خوبی بود! :|

افسوس...افسوس!افسوس و صد افسوس!

+خودم جان!بلند شو!بلند شو برقص و شاد باش تا دنیا از این همه گوه بونش خجالت بکشد!

  • آدم ارغوانی
+چن روز پیش با دوست جان خواستیم بریم یه محلی به نام پاچرم!یه جایی هست آخر جنگل شهرمون!حیف نشد این یکی رو به نام خودمون ثبت کنیم!مثلا "اولین دختران که به تنهایی به پاچرم قدم گذاشتند"! :|
یه جای مناسب واسه شنا و ایناست و فقط پسرا میرن چون راهش مناسب نیست و باید با موتور بری!ولی خو منو دوست جان دیر حرکت کردیمو واسه همین با کلی بدبختی به زور به جنگل رسیدیم :| دیگه کلاس داشتیم برگشتیم!
قبل از اینکه بریم به دوست جان گفتم وسیله دفاعی یادت نره!
اونم پوکر فیس شد بعد چن لحظه سکوت و یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت: نه جدا با خودت چه فکری کردی که اینو گفتی؟!معلومه میارم!دیوونه شدی؟! :|
هیچ دیگه سکوت کردم!
خب راس میگفت!خیلی حرفم چرت بود!اصا خریت محض بود رفتنمون اونجا دیگه بدون وسیله دفاعی که...
من خودم تا چن وقت پیش در شرایط عادی هم بدون یه وسیله دفاعی واسه له و لورده کردن بیرون نمیرفتم!جدیدا ازش خسته شدم انداختمش دور!ولی خب تو فکر یه چاقو یا اسپری فلفلم که به زودی گیر خواهیم آورد!
آقا امنیت ندارم میفهمید؟!ندارم!مجبورم! :|
اصلنم آدم خشنی نیستم! :|
حالا به روم نیارید که یکی از فانتزیام کشتن آدمه! :|
خب تو راه که میرفتیم از دوتا روستا رد شدیم ملت جوری نگامون میکردن که حس این توریستایی که میرن یه روستایی که خیلی دور افتادست و کلا ندید پدیدن و بهشون خیره میشن بهم دست داده بود!ینی واقعنم همینطور بودا!جوری نگاه میکردن که حس میکردم از مریخ اومدم!
ینی افسردگی و منفعلی ملت رو بطور کامل حس کردم!انقد ساکت و بی سر و صدا بود...
خب خلاصه به جنگل رسیدیمو دیدیم از راه مستقیم و اصلی اگه بریم زیاد مورد آزار و اذیت و نگاه های هیز ( :| ) قرار میگیریم :| دیگه راهو کج کردیم از وسط درختا رفتیم...رفتیم بالای کوه نشستیمو کمی از خرت و پرتامون تناول کردیمو ور زدیم...
موقع برگشتن تو این سنگا و اینا کفِ کفش دوست جان کنده شد :|
کامل نه ها!یکم بهش متصل بود!دیدیم اینطوری نمیشه و خیلی راهم هست تا کلاسمون گفتیم زنگ بزنیم تاکسی!حالا تلفن از کجا بیاریم؟! :|
رفتیم تا رسیدیم به یه باغی که یه نفر توش بود از صاحبش خیلی مظلومانه طلب تلفن کردم!اونم گوشیشو بهم داد و ازم پرسید:اهل کجایید؟!کجا میرید؟!
ینی فقط همین سوالو کم داشتم که حس توریست بودنم کامل شه!
جوری میپرسید انگار حالا ما از کجا میتونستیم اومده باشیم!آقا همش اینجا چن تا منطقه فسقلی داره،بن بستم هست کدوم دختری دیگه به جز از اهالی همین جهنم دره میاد اینجا آخه؟!
خلاصه جوابشو دادمو زنگ هم زدیمو به راهمون ادامه دادیم تا برسیم به یه جای مشخص که راننده تاکسی بتونه پیدامون کنه!همینطور می رفتیم بعد یه ماشین که از قضا یکی از دوستان و خانوادشون بودن رد شدن و این دوست ما هم چون وقتی یه جاییش مشکل داره فک میکنه همه دارن به همون قسمت اون خیره میشن از من خواست تا بیام جلوش وایسم تا قسمت زیری کفشش که ازش آویزونه پیدا نباشه!منم خواستم بیام جلوش یهو پام رو کفشش خورد کاملش کنده شد! :|
اون داد و فریاد میکرد منم غش کرده بودم از خنده!
خلاصه با هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم به آبادی(!) و رفتیم کلاس!بعدشم رفتیم چسب خریدیم واسه کفش اوشون! :|
بعدم فهمیدیم کلاسمون دیرتره و یهو دوتا از دوست جانان رو دیدیم که همه جا دنبال ما دوتا گشته بودنو اومدن دنبالمون و رفتیم دور زدیم دور شهر!
رفته بودن اویول(که الان مسلما شما نمیدونید کجاست! :| یه جاده ی پیچ پیچی هست توی کوه :| )دنبالمون میگشتن :|
بعد دوست جان میگفت کلی هم صدات زدیم! :|
حالا به فرض اگه من اونجا هم بودم،خیلی جای کوچیکیه که مثلا انتظار داشتن من صداشونو بشنوم؟! :|
ینی دوستانی داریم،اعجوبه!
ایشون هروقت با ماشین باباش میاد ما مشکل آهنگ داریم!فقط مداحی دارن! :|
این دوست ما هم واسه خنده صدای مداحی رو بلند میکنه و تو شهر دور میزنه و در بعضی مواقع سینه هم میزنه! :|||
منم از خنده غش میکنم!
خب خلاصه...با اینکه هنوز نتونستیم این افتخار رفتن به اون محل رو به نام خودمون ثبت کنیم ولی این همه راه تا جنگل رفتن خودش یه افتخاری بود!شما الان نمیدونید چقد راه هست!فقط بدونید خیلی زیاده! :|
  • آدم ارغوانی

+الان با دوست جان ناهار خوردیم بعد دوست جان داشت آب میخورد و گفت بیا دنبالم میخوام برم دستشویی منم گفتم خو زود بلند شو دیگه تو اتاقم میشاشی!(با عرض پوزش :| )

آقا یهو الکی الکی از شدت خنده افتاد رو زمین و هرچی آب تو دهنش بود ریخت وسط اتاق من و کلا چیزایی که خورده بود هی از دماغ و دهنش درمیومد میریخت وسط اتاق من! :|

منم که هنگ کرده بود هی چن ثانیه پوکر فیس میشدم هی از خنده غش میکردم هی اوق میزدم!اینم درحالی که از خنده صداش درنمیومد و داشت بیهوش میشد و از دهنش غذا و آب میریخت مث بدبختا دنبال دستمال کاغذی میگشت منم از شدت خنده نمیتونستم بهش بگم کجاست!فقط به کیفم اشاره میکردم اینم با دهانی باز از شدت خنده به سوی کیف من رفت و بعدش دیگه فرار کرد به سمت دستشویی منم همون وسط چنتا اوق زدم تو سفره بالا آوردم! :|

رفتم ببینم دوست جان زندس یا نه دوباره کثیف کاری های دوست جان رو به یاد آوردمو نصف غذاهایی که خورده بودم رو بالا آوردم! :|

اینم یکی از مضرات به هرچیز بی مزه ای خندیدنه! :|

فک کنم تو اتاقمم شاشید از شدت خنده!(بازم من معذرت میخوام :| )

بیشعورِ جلبک! :|

الانم عین جسد رو تختم افتاده هرچی صداش میزنم بیدار نمیشه! :|

(با عرض پوزش بخاطر اینکه انقد رک و بی سانسور توصیف کردم! :| )

+خب قضیه این عکسه +

نوشتما!ولی بعد پاکش کردم :||

+من الان تو بحران مالیم! :|

پول ندارم میفهمید ندارم!!!!

نمخوام از مادر یا پدر گرامی هم پول بگیرم!أأأهههه!متنفرم از این کار!

البته در اکثر مواقع که پولم به طور غیر مستیم از جیب پدر جانه ولی خب مستقیم پول گرفتن دیگه خیلی مزخرفه! :|

ینی انقد این کارو نمیکنم(!)که چن روز پیش پدر جان فک کنم دلش برام سوخت بهم گفت اگه نیاز داشتی بهم بگو و از همین حرفا! :|

  • آدم ارغوانی
+دیشب کلاس ریاضی داشتیمو اصا حس و حال رفتن نداشتیم با دوست جانان!همینطور تو راه بودیم که بریم یهو تصمیم گرفتم نریم کلاس به جاش بریم بگردیم!اول یه سری مغازه رفتیم و کلا بی هدف میرفتیم!فقط میرفتیم مثل همیشه!یه جاده ای هست که کلا از وسط باغا میگذره و هیچ لامپی هم نداره و هواشم خنکتره و من کلا عاشقشم!با اینکه یکی از دوست جانان کمی میترسید از اون جاده چون یک سری چرت و پرت درموردش شنیده بود که مثلا اونجا جن و روح و همین چرتوپرتا دیده شده و اینا! :| ولی خب رفتیم!من تاریکی را عاشقم!تاریکی مطلق نبود ولی حس خوبی داشت...خب الان با توجه به توصیفاتی که از شهر مزخرفمون کردم شما باید انتظار اینکه چن نفر بهمون حمله کنن رو داشته باشین!چنتا دختر اون موقع شب تو اون جای تاریک و خلوت بهترین موقعیت واسه کرم ریزی :| ولی خو اون موجوداتی که بهمون حمله کردن(!)یک سری بچه مظلوم و فنچول بودن که فوتشون میکردی میفتادن و بیشتر باعث خندمون شدن!ینی انقد این مزاحمای فنچول مظلومن و گناه دارن که من بعضی وقتا با خندیدن بهشونم احساس گناه میکنم :|
خب همینطور داشتیم میفرفتیمو طبق معمول میخندیدیم به چیزای الکی که یهو یه جونور نمیدونم از کجا پیداش شد از جلوی پای دوست جان رد شد!ینی یه صحنه خنده داری شد که نگو! از هردوتاشون یه جیغ، بلند شدو هجوم آوردن به سمت من و از بنده آویزون شدن!منم واسه یه لحظه بسیار کوتاه که صدموثانیه هم نمیشد پوکرفیس شدمو همگی دیگه شروع کردیم به خندیدن به روش های مختلف! :| اصا یکی دوستان که نفهمید موضوع چیه فقط جیغ کشیدو چنگ انداخت به من! :|
آخه یکی نیست بگه چرا از من آویزان شده اید؟!حالا اگر چیزی هم باشد من قادر به نجات دادنتان هستم؟!آیا بهتر نیست فرار کنید به جای چسبیدن به من؟!
خلاصه رفتیمو رسیدیم به آبادی! :|
و از اونجا که یک جای بسیار مزخرفی به نام "قلعه کهنه"بود که از محل خودمون بس مزخرف تره مجبور شدیم از راه قبرستون بریم :|
همینطور که میرفتیم واسه ترسوندن اون دوست جان سخنان شیرین درمورد از قبر دراومدن مردگان میزدیمو کلا مثال هامونم رو همون دوست جان بود!
مثلا میگفتیم فک کن الان یکیشون دربیاد پای تورو بگیره بعد ما هی تو رو بکشیم هی اونم بکشه هی بکشیم هی بکشه بعد انقد بکشیم که اون مرده هم باهات از قبر بیرون کشیده بشه! :|
بعد خودمون دوتا از خنده غش میکردیم این دوست جان هم هی داد میزد چرا دارین رو من مثال میزنین!
چقد ما بی مزه ایم! :|
آخه به چی میخندیدیم؟! :|
دیگه رسیدیم به یه آبادی دیگه! :|
رفتیم خونه یکی از دوستان بی خبر!کلی اونجا به چیزای بی مزه خندیدیمو برگشتیمو فهمیدیم که دوست جانان دیگمون که رفته بودن کلاس ضایعمون کردن پیش مادر جان و زنگ زدن ببینن چرا نرفتم کلاس و گفتن بنده نیومدم کلاس :|
ولی خو به خیر گذشت! :|
ینی چنان لذتی داشت وقتی فهمیدم کلاس هم تشکیل نشده که نگو!فقط قر میدادم!
+الان یه کلیپی دیدم،مقایسه پراید و لامبورگینی!همینطور سرعتی که میرفتنو فریاد میزدن مثلا راننده پرایده فریاد میزد هشتاااااد اونوقت راننده لامبورگینیه هم فریاد میزد دویستو شــــصت!حالا اصل قضیه رو هیچ!چقد این حرکات راننده پرایده شبیه دوست جان بود وقتی میخواد سرعت بره!!!ینی مردم از خنده!دوست جان ماهم جوگیر میشه داد میزنه:صـــــد...صد و دهههه...صدو بیـــــست...صد و ســــــــی!با فریاد!خودتون تصور کنید دیگه!جالا انگار داره چنتا سرعت میره اینطوری داد میزنه!!!مثلا اگه کسی زبون فارسی رو بلد نباشه فریادای اینو بشنوه فک میکنه حالا طرف تو لامبورگینی نشسته داره دویستوخورده ای سرعت میره! :|
اصا حالم گرفته بود با به یاد آوردن دوست گرامی و اینکه چقد بدبختیم که با این سرعتای لاک پشتی حال میکنیم پوکیدم از خنده!
+با دیدن این عکسایی که قراره ببینید اصلا وحشت نکنید!فقط منم که دارم با چادر دوست جان بعد از کلاس ریاضی و قبل از کلاس فیزیک باله میرقصم که اتفاقا خیلی هم شبیه خفاشم و البته تو این عکسا رقصم مشخص نیست :| !  + + + +
توضیحات کامل در پست بعد! :|
همش چنتا خط از پستم درمورد این بودا ولی عنوان رو به خودش اختصاص داد :|
  • آدم ارغوانی

+یکی از چیزهایی که در زندگی خیلی حال میدهد این است که ملت فکر کنند شما احمقید و هیچی نمیفهمید و در خیالشان به شما بخندند که دارند شما را اسکل میکنند و گول میزنند در حالی که شما میدانید آنها این قصد را دارند و شما نیز در خیال خود به آن ها بخندید!اصلا یک حالی میدهد که نگو!

خود را به منگلی زدن هم بسی حال میدهد!

-منگل پنداری باعث مورد تمسخر قرار گرفتن خودتان میشود!باور کنید...!

-منگل پنداران،خود منگل پنداشته خواهند شد!

منگل پندار:کسی که ملت را منگل پنداشته و سعی در تمسخر،مخ زنی یا اسکل کردن کسی دارد و فکر میکند که دارد حالا چه شاهکاری میکند و همه اش در خیال خود میگوید چقدر من در این کار واردم،او دارد خر میشود و از این قبیل جملات!این افرد در حقیقت خود منگلند و از فرط منگلیت به این طرز تفکر رسیده اند!

+از اونجا که در آستانه ی هفده سالگی قرار دارم جدیدا به این فک میکنم که وقتی در آستانه ی هجده سالگی قرار گرفتم چجوری استقلالمو به خانواده گرامی اعلام کنم! :|

مثلا برم مستقیم بگم:اینجانب مریم در حضور بزرگان خانواده استقلال خود را اعلام مینمایم! :|

و آنها هم کمی پوکر فیس میشوند و مادر جان در می آید میگوید یعنی غذایت هم با خودت؟!و من ناگهان به فکر ته چین می افتم و به پایشان می افتم و به غلط کردم غلط کردم می افتم!

أه فیلم نامه اینطوری نبود که!یهویی واسم اومد این!

جدا خیلی فکرمو مشغول کرده!از اونجا که پدر گرامی هم تا حدودی با این قضیه استقلال در هجده سالگی موافق هست امید دارم که تا حدودی این استقلالو داشته باشم! :|

ولی خو بازم یه جوریه مستقیم برم اینو بگم در حالی که هیچ غلطی نمیتونم بکنمو مسلما واسه مستقل بودن باید یه شغل داشت!و من اینو از کجا بیارم؟! :|

ینی خودم جان خاک بر سرت!اگه پیشنهاد آقای میم رو برای کار تو عکاسیش رد نکرده بودی الان دیگه انقد مشکل نداشتی!انقد بهم گفت ولی منِ جوگیر اسکل وار گفتم فک نکنم بتونم و کنکور دارمو با عرض پوزش از دوستان میخوام برینم بخونم!

الان یادم اومد که پیشنهاد خانم جیم(!)رو هم برای درس دادن تو آموزشگاه چندین بار رد کردم بخاطر همین دلیل چرت! :|

خوندنم بخوره تو سرم!یعنی من همیشه میدونم هیچ غلطی در زمینه درس خوندن نمیکنما فقط بیانش میکنم که شاید خودمو تو شرایطش قرار بدمو حداقل واسه این همه ور وری که کردم و حفظ آبروم درس بخونم!ولی باز از اون ورم چیزی به نام آبرو جلو ملت و این چیزا واسم مهم نیست پس در نتیجه هیچ غلطی نمیکنم! :|

أه...چرا قبول نکردم؟! :|

خودم جان!اشکالی نیستا ولی خیلی خری! :|

حالا من دقیقا باید چیکار کنم؟! :|

چجوری این کارو کنم؟!

من_متنفرم_از_زیر_نظر_خانواده_یا_هر_کس_دیگری_بودن_نقطه

ینی تنها راهش دانشگاه رفتنه؟!آخه من اینجا چجوری کار پیدا کنم؟!اصا آیا خانواده اجازه میدن؟!خب فعلا یک سال وقت دارم!یه کاریش میکنم!

+خودم جان!سطح توقعت را انقدر پایین نیاور!الازم نکرده برای بلاهایی که سرت نیامده الکی شکر بگویی!آن طرف دنیا ملت دارند در بهترین شرایط زندگی میکنند و باز هم کمشان است آن وقت ما فقط چون فلان بلا هنوز بهمان نازل نشده عین چی روزی هزار بار خدایی را که نمیدانیم که هست و کجا هست شکر میگوییم!همینطور بهمان ظلم میشود و شکر میگوییم که بیشتر از این ظلم نشده است!دوست جانم زندگیش دارد نابود میشود و من حس میکنم تا به حال اصلا زندگی نکرده است اما بار ها دیده ام بیچاره ای را که میبیند که نوع بدبختیش فرق میکند خدای دروغینش را که فقط ذهنش از روی ترس ساخته شکر میکند!عادتمان داده اند به شکر گزاری های الکی به جای تغییر شرایطمان!

بیا ذهنت را از چیزهایی که از کودکی به خوردت داده اند آزاد کن و فراتر از آن ها برو...

بیا شک کن به تمام چیزهایی که یادمان داده اند!

ما هیچ کداممان عقیده های خودمان را نداریم!عقیده ای را داریم که خانواده و اطرافیانمان میخواهند داشته باشیم!

+فکر را پر بدهید

ونترسید که از سقف عقیده برود بالاتر...

قکر باید بپرد...

برسد تا سر کوه تردید...

و ببیند که میان افق باور ها

کفر و ایمان چه به هم نزدیکند...

  • آدم ارغوانی

+آقا یه پسری تو شهرمون هست سر یه سری اتفاقات و دعوا کلا با دار و دسته ی ما به خصوص بنده مشکل داره!طوری که هروقت تو خیابون میبینمش سرشو تا جایی که بتونه میچرخونه یه طرف دیگه،طوری که متوجه شم نمیخواد منو ببینه و کلا چشمش به من نخوره!بعد این شبا هم که کلا با دوست جان در حال شبگردی هستیم در طول یه شب هی مارو چن بار دید...دفعه آخری ساعتای دوازده بود ما هم دیدیم خیابون خلوته داشتیم وسط خیابون راه میرفتیم!(عاشق این کارم!)یهو این آقا پسر از روبروی ما اومد و وقتی دوباره با ما برخورد کرد اونم اون موقع که اصلا انتظارشو نداشت و اونم وسط جاده،چنان نیشش تا آخر باز شد که تمام ابهت خودشو از بین برد!اصا اون همه وقتی رو که خودشو جلو ما گرفته بود به باد فنا داد با این نیشش که نتونست کنترلش کنه!دلم خنک شد!حالا دیگه ببینمش نمیتونه واسم خودشو بگیره بعد از این دفعه! :دی

+به به!به به!اصا چنان آوازه ی بنده تو شهر پیچیده که نگو!با دوستان بیرون بودیمو تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم واسه استراحت بین راه و خب طبق معمول میخندیدیم و ملتم عین گاو نیگامون میکردن!بعد امروز دوستم اومد گفت دامادمون گفته یه پسری که من نمیدونم کی هست اومده گفته مریم ح و فلانی و فلانی دیشب تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودنو به ما کیک میکشیدن!الان واقعا نمیدونم معادل کیک کشیدن چی میشه!کیک کشیدن به عملی میگن که طرف برای جلب توجه یا ضایع کردن جنس مخالف از خودش صداهای بلند و جیغ و فریاد مانند  تولید میکنه :|

آخه خنده کجاش شبیه این اصواتیه که ایشون ذکر کردن؟!!!

اصا این هیچ!منو از کجا میشناسه؟!؟؟؟تازه اول از همه نام شریف بنده رو ذکر کردن!!!نه اون دوستمون که آشناشون بوده رو هم! :| ینی بعضی وقتا یه آدمایی منو میشناسن که من به عمرم نه اسمشونو شنیدم نه دیدمشون!مثلا خیلی وقت پیش تو پارک داشتم دوچرخه سواری میکردم بعد یهو شنیدم یه پسری به دوستش گفت این همون مریم ح هستا! :||||

ینی من چنان جا خوردم که نگو!اصا یهو رو زین دوچرخه سیخ شدم...!اون موقع خیلی پرت بودمو به خودم ری*دم!(با عرض پوزش)ولی الان دیگه انقد با اینجور موردا برخورد کردم که یک امر کاملا طبیعی شده برام!

+آقا کی گفته وقتی آدم میخوابه معصوم میشه قیافش؟؟؟!آقا کی گفته؟؟؟!دوست جان ما یه عکسی از بنده تو خواب داره چند وقت پیش با همون منو تهدید میکرد! :|

البته منم زیاد به رو خودم نیاوردمو یه عکس از خودشو نشونش دادمو با اینکه در برابر افتضاحی عکس من هیچ بودا ولی انقد بدجور جلوه دادمش که باور کرد به وحشتناکی عکس من هست و تهدیداشو عملی نکرد! :|

+یکی دوستان با منو دوست جان یه روز اومد تو شهر!الان فک میکنه آبرو نداره و کل شهر میشناسنش! :|

+اصا انقد که من راه میرم!انقد که من راه میرم...میتونم به جان خودم قسم بخورم در طول حیات بشریت شهرمون آدمی رو ندیده که به اندازه من توش راه بره!ینی اگه ولم کنن فقط راه میرم!اصا همینجور میرم!کار ندارم!فقط دنبال یه بهونم که همینطور راهمو طولانی تر کنمو بیشتر راه برم!

+با دوستان بعد از کلی دور زدن و خالی کردن باک ماشین رفتیم پمپ بنزین!چون یکم دیروقت بود فقط ما بودیمو یه ماشین دیگه!یه خانمی توش بود که داشت خودشو میکشت ما رو بشناسه!ینی هی از این ور صندلی نگا میکرد هی از اونور!منم به دوست جان گفتم بیا سرمونو برگردونیم تا نتونه تشخیص بده تا بتتتترکه!ما سرمونو کاملا چرخونده بودیم دیدیم از ماشین پیاده شد!باز ما میچرخیدیم!هی با حرکت ایشون ما هم میچرخیدیم درحالی که از خنده داشتیم میپوکیدیم!ینی انقد ما واسه اینکه لج ایشون رو در بیاریم تلاش کردیمو سرمونو چرخوندیم که الان دیسک گردن نکرفتیم جای شکر داره :||

+الان که فکرشو میکنم میبینم بنده از مرگ واهمه ای ندارم!اگه داشتم که همش جونمو دست دوست جانان که گواهینامه ندارنو با کلی سرعت و گاوانه(!)میرونن نمی دادم!

+خودم جان!تو را عاشقم.... :))

به تو عشق می ورزم و افتخار میکنم!همینطوری! :) تو یه دیوونه ای!

شما نیز به خود عشق بورزید!بسی لذت بخش است!

شاد باشید!

  • آدم ارغوانی

خب این هم همان اتفاقی که باعث شد ما همان یک ذره آبرویی هم که در سطح شهرمان داشتیم برود!اصلا کارمان مسئله ی بزرگی نبود و مثلا اگر در یک شهر بزرگ بودیم که دیگر اصلا چیز بزرگی نمیشد حسابش کرد!اما خب ما در یک شهر کوچک و عقب افتاده زندگی میکنیم که ملتش با آن اعراب که دخترانشان را زنده به گور میکردند هیچ تفاوتی ندارند!البته آن عرب ها همان اول دختر بیچاره را راحت میکردند اما اینجا او را زجر کش میکنند :|

همون دوست جانی که گفتم کلا هیچ چی براش مهم نیست بهم زنگ زد و گفت چند دقیقه دیگه بیا بیرون و خب من هم دیگه فهمیدم ماجرا از چه قراره!وقتی اومد گفتم آره؟!گفت آره :|

از خونه زدیم بیرون و من اولای راه رو تا سر خیابون پیاده رفتم و اونم موتور رو برد!به خیابون که رسیدیم یهو یه عدد آدم خاله زنک آشنا با موتور از کنار ما رد شد و همینطور دستهاشو به نشانه تاسف تو هوا تکون میداد!و من و دوست جان شروع کردیم به جویدن آسفالت و موتور از شدت خنده!خواستیم حرکت کنیم که دیدیم مادر یکی از دوست جانان که همسایه ماست داره به سمت ما میاد!بر موتور سوار شدیمو من فقط میگفتم جان مادرت این موتور رو روشن کن زود برو!اما خب دوست جان هول شده بود و هرچی این هندل گوفتی را میزد روشن نمیشد!انقدر زد و روشن نشد تا مادر دوست جان به ما رسید و بدون اینکه به ما نگاه کنه و در حالی که بنده از خنده روی دوست جان افتاده بودم از ما رد شد!بنده فقط پیاده شده بودمو میخندیدم!دوست جان هم روی موتور پخش شده بود!خودمون رو جمع و جور کردیم که یهو شوهر یکی از دوست جانان در حالی که به ما زل زده بود از کنار ما رد شد!من و دوست جان دوباره یه نگاهی به هم کردیم و گفتیم:"ط" بود؟؟؟!!و دوباره پخش روی زمین و موتور!

بعد از ایشون یهو یه ماشین از کنارمون رد شد و کلـــــی نگاه کرد بعد نتونست مارو شناسایی کنه برگشت سرشو از پنجره آورده بود بیرون که مارو بشناسه!ینی از رو نمیرفتا!خیلی قشنگ هی عقب و جلو میرفت تا مارو بشناسه! :|

ینی اون لحظه دلم میخواست این مکالمه رو باهاش داشته باشم :آقا خودتو کشتی!من فلانیم دختر فلانی اینم دوستم فلانیه دختر فلانی(!)از آشنایی باهاتون خوشوقتیم!حالا میتونید برید واسه دوستاتون تعریف کنید و آبروی مارو ببرید.خدافظ :|

والا به خدا!آدم دیگه انقد وحشی و ندیده!درسته خب ندیدن ولی دیگه نباید انقد ضایع بازی دربیارن که! :|

دیگه نمیدونم تونست شناسایی کنه یا نه ولی خب دیگه گورشو گم کرد و ما دوباره افتادیم به جون آسفالت و موتور!

بعد یه جایی بودیم من راه افتادم که برگردم خونه چون امکان اینکه مادر گرامیم اون دوروبرا پیداش میشد زیاد بود!دوست جان هم میخواست با موتور برگرده!یه لحظه صدای بلند موتور رو شنیدمو سرمو برگردوندم دیدم دوست جان داره با کله با موتور میره اون طرف سنگ جدولا!ینی چنان پرت شد تو سنگا که من انتظار حداقل یه شکستگی تو بدنش رو داشتم!درحالی که داشتم از خنده بیهوش میشدم،برگشتم که موتورو از روش بردارمو بلندش کنم!خودش فقط کمی دستاشو اینا زخمی شد و موتورم چراغش شکست!ینی چنان صحنه اکشن شد وقتی که داشت میرفت به سمت اون سنگ جدول بلند که الانم که دارم اینو مینویسم دارم بلند بلند میخندم!بعد همینجور موتوره بنزین میریخت این دوست جان هی میگفت میترسم منفجر بشه آتیش بگیرم!ینی با هر کلمه ایش که یادم میاد از خنده بیهوش میشم!میدونم الان خیلی بیمزه نوشتمو اصلا خنده دار به نظر نمیاد :| ولی اگه تو صحنه بودیدو صحنه هارو میدیدید مطمئنا تا یه هفته فقط میخندیدید!

ینی تا ما اومدیم خونه دوست جانانمون پیام دادن که شنیدم با موتور تو شهر دور میزدید! :|

ینی فقط من اینجوری شدما :|

کمی هم دعوامون کردنو اینا ولی خب روز بعدش کلی شجاعتمون(!) رو تحسین کردن! :||

و این بود یکی از هزاران آبروریزی های منو دوست جان!

  • آدم ارغوانی

به نظر من تنها آنهایی میتوانند لذت کامل را از زندگی ببرند که یک دوست همیشه پایه و باحال داشته باشند که باهم دیوانه بازی کنند و به حرف مردم هم کوچکترین اهمیتی ندهد!خب ما یک عدد از این ها را داریم!

من همیشه یک غلطی میکنم و دوست جانان(به غیر از آن دوست جانی که گفتم) با من دعوا میکنند و من هردفعه میگویم این دفعه ی آخرم است که غلط میکنم اما باز هی یادم میرود و هی میروم سراغ یک غلط جدید و دوباره غلط میکنمو مجبورم جلوی دوست جانان به غلط کردم غلط کردم بیفتم!

اصلا به آن ها چه؟!اصلا میخواهم دلسوزیشان بخورد توی سرشان!یعنی انقدر از شخصیت من درک ندارند که بدانند برایم مهم نیست حرف این و آن؟!اصلا من دلم خواست!حتی آن دفعه یک غلطی کردم که دوست جان انقدر با من دعوا کرد که من هرچه گریه و زاری میکردم دست بردار نبود و همینطور توی خانه میچرخید و با من دعوا میکرد و داد و فریاد میزد!اما خب من گذاشتم پای اینکه او خوبی من را میخواهد و اینها اما حالا که فکرش را میکنم میبینم اصلا هم به آن ها ربطی ندارد!اگر نمیخواهند با آدمی که توی شهر کلی حرف پشت سرش است دوست باشند خب میتوانند رابطه شان را با من قطع کنند!یا با من بیرون نروند!

من هزار بار گفته ام!من هرکاری دلم بخواهد و فکر کنم که اشتباه نیست انجام میدهم حتی اگر وقتی بیرون میروم انگشت تمام مردم شهر به سوی من باشد!

اصلا نمیخواهم که به فکر آبروی والدین گرامی هم باشم!تقصیر خودشان است!من را در اینجا به دنیا آورده اند آنوقت کاملا مخالف با قوانین اینجا مرا بار آورده اند!خب آخر این چه کاری بود شما کردید والدین گرامی؟!خب پدرم!یا مرا در این جهنم دره به دنیا نمی آوردی یا مثل ملت میگذاشتی با فرهنگ همین جای لعنتی بزرگ شوم!چرا هی از این چیز آن چیز که اصلا به اینجا نمیخورد با من حرف زدی؟!چرا خواستی مرا یک مبارز با جامعه ام بار بیاوری؟!خودت خواستی من انقدر جرئت داشته باشم که قوانین را زیر پا بگذارم!خودت دم به دم در گوشم گفتی از چیزی نترس!خودت دلت خواست اینطور دختری داشته باشی!حالا بفرما!این هم دخترت!حالا که من دیگر از کنترل خارج شده ام یادتان افتاده که در آن رفتارهایی که میخواسته اید من داشته باشم زیاده روی کرده اید؟!

یعنی این کاری که با دوست جان کردیم از آن کارهایی بود که تا عمر داریم با یه یاد آوردنشان دل و روده مان بیرون میریزد از خنده!

و چنان خودمان را بی آبرو کردیم که فکر کنم من شاهد آن صحنه ای که همیشه در ذهنم تصور میکردم باشم!همان صحنه ای که تا پایم را از در حیاط بیرون میگذارم تمام سرها به سمت من میچرخد و ملت با انگشت هایشان مرا به یکدیگر نشان میدهند و میگویند این همان دختر است همان که ...

شما آدم وحشی دیده اید دوستان؟!من امروز با آدمی که به معنای واقعی کلمه وحشی بود روبرو شدم!ینی انگار تا به حال آدم ندیده بود!انگار کلا میان آدم ها نگشته بود!انگار تا به حال دختر ندیده بود!

اما خب هرچه باشد به خنده اش می ارزید!

منو دوست جان همیشه آبروریزی کرده ایم و میکنیمو خواهیم کرد و آنقدر ادامه میدهیم تا زمانی که خانواده هایمان ما را از این شهر به جای دیگر تبعید کنند!

حتی حس میکنم قرار است با این اتفاق چنتا از دوست هایم را هم از دست بدهم!مثلا فک کنم پدر ح کل دخترهای فامیلشان را از گشتن با ما منع کند و ارتباط همسایه هایمان در کوچه کناریمان کلا با من قطع شود!اما خب اشکالی ندارد!من هم آنچنان علاقه ای به آن ها ندارم!فقط امیدوارم نیایند آن دهن مبارکشان را جلوی مادر گرامی باز کنند!اصلا اگر جلوی خودم باشد که ممکن است یک سری چیز ناجور هم بهشان بگویم!ینی دلم میخواهد مستقیم توی صورتشان زل بزنمو با صدای محکم بگویم به شما چه! اصلا کاش یک شهاب سنگ بزرگی می آمد و به کوچه ی بغلی ما میخورد و همین الان سقط میشدند!اصلا بروند به درک که به حد مرگ ازشان متنفرم!

ولی خب از این ها که بگذریم جانم در آمد بس که خندیدم!در چندین صحنه ی خنده دار قرار گرفتیم که اصلا نگو و نپرس!ینی در آن لحظه ها ما ابتدا یک ثانیه سکوت میکردیمو به هم نگاه میکردیمو سپس شروع میکردیم به خندیدن و یک سری فحش هم بین خنده هایمان بیرون می آمد!کلا جایتان خالی خیلی خندیدیم و باحال بود!بعدا این اتفاق را به طور واضح مینویسم! :)

+اصلا به من چه که چند کارگر غربتی با دیدن چند تار موی بنده ذهن مریضشان به سمت چیزهای ناجور میرود!

+یکی از پرخنده ترین اتفاقات زندگیم بود!مررررردم از خنده!ینی فقط این صحنه های امروز صبح تو ذهنم تداعی میشه و ...

دوست جان فقط خودم و خودت!گور پدر همه شان!مهم این است که کلی خندیدیم و من همیشه میگویم یک دقیقه خنده به تمام دنیا می ارزد! :)))

همیشه شاد و آزاد باشید :)))

  • آدم ارغوانی

+خودم جان الکی سعی در برداشتن فاز نکن! :| دیدی که وقتی داشتیم با دوستان سعی میکردیم فاز لاو بگیریم اصلا بهت نمی آمد! :|

(خودم جان صرفا جهت شوخی بود!تو کجا و این چیزا کجا!!)

+در برابر حرکتی که "و" انجام داد چیزی نداشتم جز اینکه سرمو بندازم پایینو سکوت کنم...

کاش میتونستم واسه این مسائل عصبانیتمو کنترل کنم!چون اصولا ملت وقتی میبینن طرف عصبانی میشه بیشتر سعی در تکرار اون کار دارن!ولی خب متاسفانه من همون لحظه داغ میکنمو نمیتونم حرفایی که میزنمو کنترل کنم و این خیلی بده و بعد هی مجبور میشم معذرت خواهی کنم!

کاش میتوانستم به پسران و کلا ملت شهرم بفهمانم از این کلمه متنفرم و کسی از آن جلوی من استفاده نمیکرد!

سعی میکنیم خودمان را اصلاح کنیم....اصلا سعی میکنیم دیگر در برابر این رفتار ها عکس العمل نشان ندهیم!باشد که رستگار شویم!

+و باز هم میزان زیاد خنده های من...!

+امروز چمون شده بود تو کلاس واقعا؟!همش به جون هم میپریدیم!

+حیف از اون بشقاب برنج و کوبیده ای که ظهر خورده بودم!حیــــف!با چنتا اوق همشو بالا آوردم :| فک کنم بس که رقصیدم اینطوری شدم :|

+و قسم به سلفی گرفتن های در وسط میدان شهر در تاریکی شب و آن روح هایی که در تصویر مشاهده خواهند شد...!

+عجیبه!نسبت به چرتوپرتایی که به "میم" گفتم هنوزم احساس پشیمونی نمیکنم! :|

ینی شخصیت آدمیم کلا به فنا رفت ؟! :|

+و هیچ چیز به اندازه دسته جمعی بیرون رفتن ما در شهرمان جلب توجه نمیکند!

+میتونم به جرئت بگم دلیل قسمت اعظم خنده های ما خنده های خودمونه! :|

انقد که حالتای خندیدن خودمون رو مسخره میکنیمو میخندیدم که... :|

+همین الان یه کلیپ چن دیقه ای دیدم....اشکم نزدیک بود دربیاد...چقد بچه بودن قشنگه....!

+صدای دریا دادور هم باید جزء زیباترین چیزهای جهان قرار بگیرد!

ینی وقتی صداشو میشنوم فقط خشکم میزنه و نمیتونم هیچی بگم و به چیزی به جز صداش فک کنم!

از برگ گل کاغذ سازم....نامه ای شیرین میپردازم...

چطوری همین تکه آهنگ میتونه از شدت زیبایی اینطوری منو به نفس نفس بندازه؟!

  • آدم ارغوانی

 

ابتدا آهنگ را پلی کنید تا پست را با حال و هوای دیشب بنده بخوانید!

این یکی از عتیقه ترین آهنگ های موجود بر روی کره زمین است!

دیشب ساعت های چهار و نیم وقتی که "ترانه خوانمان"(کسی که من آهنگ گوش میکردم و ترانه ها را برایش میفرستادم :| ) خوابید ما دیدیم هنوز خالیِ خالی نشده ایم!پس در ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه بلند شدیم و شروع کردیم به رقصیدن در آن تاریکی!آهنگ کُردی سپیده پخش شد و ما نیز از آزجا که شلوار ورزشی ای که تنمان بود بسی گشاد بود حس میکردیم یک کرد تمام عیار هستیمو شروع کردیم به کردی رقصیدن با اینکه هیچی حالیمان نبود!دیدیدم داریم جوگیر میشویمو بسی حرکاتمان مزخرف است دیگر آهنگ را تغییر دادیم به همین آهنگی که ملاحظه میکنید!بنیامین شروع کرد به خواندن و ما را جو انریکه بودن گرفت :|(بنیامین میخوند اونوقت منو جو انریکه بودن گرفته بود :| )

و هی با آهنگ میخواندیمو به تقلید از انریکه مثلا بلندگو را با میله اش(اینا خیالی بود)بلند میکردیمو برای خودمان در آینه میخواندیم!اما این حس ما هی تغییر میکرد و یکهو حس میکردیم که الان یک دی جی مثل دیوید گتا هستم و وسط کنسرتیم!خلاصه ما همینطور میرقصیدیمو برای خود عشوه میامدیم در آینه در حالی که فقط یک سایه سیاه در شش متری خودمان میدیدیم که دارد تکان میخورد(فاصله خودم تا آینه سه متر بعد فاصله خودم با تصویرم میشه شش متر :| تاثیرات مسئله های فیزیکه! )خلاصه به مدت نیم ساعت همینطور در تاریکی رقصیدیم و اتاق را به یک دیسکو تبدیل کردیم و موهایمان را افشان کردیم و اتاق را پر از مو کردیم( :| ) و دست هایمان را در هوا تکان دادیم و خندیدیم بدون اینکه حتی یک ذره بترسیم که الان اگر کسی در را باز کند و من را در این حالت ببیند زهره ترک میشود!

و من به این موضوع پی بردم که چیزی به نام خستگی در بنده وجود ندارد!با آن توصیفاتی که در پست قبل کردم و رقص های صبحگاهیم و دیشب نخوابیدنم هنوزم انرژی برای رقصیدن دارم!

+و ما یک زندگی جدید با یک طرز تفکر جدید اساسی را شروع کرده ایم!باشد که رستگار شویم! :)) هم شما هم ما...

+اصلا میدانی من هنگامی که خلق شدم باید یک ضمیمه ای هم همراهم میداشتم که یک عدد گوش،نه یک عدد چشم باشد که من وقتی آهنگ گوش میکنم و ترانه ها را مینویسم بخواندشان!اصلا من به این کار اعتیاد دارم!من همیشه به یک نفر نیاز دارم که ترانه هایی را که از روی آهنگ ها مینویسم بخواند!

+عجیبه!هنوز از چرتو پرتایی که دیشب به "میم" گفتم احساس پشیمونی نمیکنم!شاید بخاطر اینه که هنوز نخوابیدمو فقط با خوابیدن عقلم سر جاش میاد :| من نمیخوام بخوابم که عقلم سرجاش بیاد! >_<

+ما از اینکه یک دیوانه ایم خیلی خوشحالیم!از اینکه ملت مسخره مان میکنند و میخندند بهمان!آخر ما که با آنها دشمنی نداریم!خیلی هم خوب است آدم ها بخندند!ما در تلاشیم دنیا را به جایی شادتر تبدیل کنیم!فقط این ملت بخندند...حتی اگر دلیل خنده شان دیوانه بودن ما باشد!

+و من این زندگی لعنتی جدید را عاشقم!لامصب چقد داره خوش میگذره الکی الکی!

شاد و آزاد باشید :)))

  • آدم ارغوانی

وقتی که دو ساعت تمام پیاده روی کرده ام و ناخن یکی از انگشت های پایم،انگشت کناری را جر داده اما من با نیش باز برمیگردم به خانه و شروع به رقصیدن میکنم طوری که میتوانم بگویم به اندازه تمام آدم های موجود در یک دیسکو در لاس وگاس رقصیده ام آن هم با انواع آهنگ ها از افشین و منصور گرفته تا انریکه و پیتبول و انواع رقص ها از هیپ هاپ گرفته تا بندری میتوانم به جرئت بگویم که حالم خوب است!

و چه فاجعه ای میشد زندگی بدون رقص!!!

آیا آدم هایی که نمیرقصند زندگی میکنند؟!آیا ممکن است؟!آیا میتوانند جلوی خودشان را بگیرند و نرقصند؟!آیا باحال ترین کار دنیا رقصیدن نیست؟!آن هم با تبدیل کردن اتاق خود به یک دیسکو؟!واقعا نمیدانم چرا بیشتر آدم ها خود را از این لذت وصف ناشدنی محروم میکنند!

من اگر کسی مزاحمم نمیشد تمام عمرم را میرقصیدم!

و اگر من نمیرقصیدم با این همه غذایی که میخورم چه میشدم؟؟؟!!!!!فکرش هم وحشتناک است :|

+ینی امروز انقد راه رفتیم با دوست جان و از جاهای تکراری رد شدیم که دیگه حالم از خیابونا و مغازه ها و آدم های شهرم بهم میخوره بس که همه رو چندین بار دیدم :|(کلا لحن حرف زدن و نوشتنم به طرز واضحی بی ثباته! )

اول یه نیم ساعتی دنبال دوست جان تو کوچه ها میگشتم :|

ینی من هلاک خودمونم!تو عصر ارتباطاتیم اونوقت ما هیچکدوممون گوشی نداریم که به هم زنگ بزنیمو یکیمون بره بیرون دیگه پیدا کردنش غیرممکنه!بعد من واسه اینکه پیداش کنم یه جایی بین دوتا کوچه وایساده بودم که از هرکدوم اومد فریاد برآورمو همدیگرو پیدا کنیم :|

دیگه کلی به این مغازه اون مغازه رفتمو کوچه هارو گشتم از پیدا کردنش ناامید شده بودم و همش فک میکردم مثلا کسی دزدیدتش :|

جدا همش داشتم همین فکرو میکردمو جرئتم نداشتم برم خونه به خونشون زنگ بزنم!نه که ما وقتی میریم بیرون دقیقا جایی رو که میخوایم بریم گزارش میدیم میترسیدم یه جایی دیگه به خاندانشون گفته باشه میره اونوقت من که زنگ بزنم سوتی بدم!

دیگه ناامید شده بودم که در کمال ناباوری از پشت سر صدام زدو ما فریاد برآوردیم که کدام گوری بوده ای و اینها و دیگر برداشتیم و رفتیم به عکاسی برای برداشتن عکس هایمان برای ثبت نام در مدرسه ی نکبتی!از آنجا که شنیده ایم مدیرمان به شدت عصبانی شده از اینکه نمیرویم ثبت نام کنیم میخواهیم به خودمان زحمت بدهیم و فردا برویم ثبت نام کنیم!

نزدیکی های عکاسی بودیم که دوست جان یادش آمد عکسش را نیاورده که از رویش کپی بگیرد! :||||

عکس های مرا گرفتیم و رفتیم به سمت کتابخانه و طبق معمول این کتابخانه نکبت ما بسته بود!آنوقت ما را کلی جریمه میکند برای اینکه کتاب ها را به موقع نمی آوریم و هرچه میگوییم ما می آییم و اینجا بسته است مسئولش میگوید نه شما همین دروغ را یاد گرفته اید و هردفعه همین را میگویید و این کلا سیاستتان است :||||

سکووووت :|

برگشتیم و در راه هم یک سوتی دادم که ترجیح میدهم از گفتنش بپرهیزم و رفتیم خانه دوست جان و رفتیم خیاطی و دوباره رفتیم عکاسی :|

آیا کسی بیشتر از من در جهان میخندد؟!

کسی هم هست که به بهم خوردنِ محکم در بخندد؟!

منتظر عکس هایمان بودیم که کلا بر سر چیزهای الکی شروع کردیم به خندیدن!اما یک جای خنده هایم جای شکر داشت زیرا صدایشان خفه شده بود تقریبا! و از آن قهقه هایی که گفتم در کتابخانه ازم خارج شد،تولید نکردم!همینطور به دوست جان و اتفاقات الکی میخندیدم که دوست جان رفت بیرون و در را محکم بست و من دیگر در حالت اوری قرار داشتم و هرلحظه ممکن بود از روی صندلی بیفتم پایین!و با همان حالتی که آقای "س" میگفت داشتم خودم را باد میزدم و سعی در ایری آوردن خود داشتم!

همینطور که در پایین صندلی قرار داشتم با خود فکر کردم که هر لحظه ممکن است از آن قهقهه های بلند بزنم پس خواستم محل را ترک کنم اما من نیز در را محکم زدم و دوباره... :|

و کلا آبروی نداشته خودم را بردم :|

موقع خندیدن دلم میخواست به مسئول عکاسی که یک مدتی هم همکلاسیم بود بگویم جان هرکس دوست داری بخند و خنده ات را نگه ندار تا من انقدر معذب نباشم اما خب وقتی آدم دارد میخندد نمیتواند صحبت کند :|

این خیلی برایم جالب بود که خنده ام زیاد صدا نداشت!شاید بخاطر این بود که جلسه قبل در کلاس مکالمه که موضوع مورد بحث خندیدن بود گفتم که من خیلی بلند میخندم و همانطور که میدانید ویژگی ها و عقاید من انگار منتظرند من به زبان بیاورمشان تا از بین بروند یا دیگر اعتقادی بهشان نداشته باشم :|

و این گاهی خیلی بد است مثلا یکبار آقای میم از من سوالی میکند و من یک جوابی میدهم و چند وقت بعدش دوباره همان حرف پیش می آید اما من چیز متفاوتی میگویم و من اصلا دلم نمیخواهد آقای میم فکر کند که من آدم دروغگو یا دورویی هستم!اما خب چه کنم دست خودم نیست!خودشان تغییر میکنند!

خب خلاصه بعد از کلی "خندیدن تو شکمی"از عکاسی خارج شدیمو گفتیم برویم خانه دوست جان تا مارا با ماشین برساند و رفتیم به خانه شان اما من یادم آمد که در راه او را دیده بودم که داشتند جایی میرفتند و وقتی رسیدیم در خانه شان یادم آمد و با حالت پوکرفیس بازگشتیم!بعد یادم آمد دوست جان گفته بود موقع برگشتن با تاکسی برمیگردیم و یکهو به او گفتم آخر دوست جان تو میخواستی با کدام تلفن به تاکسی زنگ بزنی الاغ؟! :|

(خودشم نمیدونست :| )و ما دوباره خندیدنمان را از سر گرفتیم :|

(خیلی بی مزه ایم میدونم :|)

و همینطور در راه برگشتن به دلایل بی مزه ی مختلفی میخندیدمو نیمی از انرژیمان برای خندیدن صرف میشد!

 با توجه به استقامتی که در پیاده روی دارم و محاسباتی که انجام داده ام برای سفر بگ پکینگم روزی 30 کیلومتر را که میتوانم طی کنم تازه همیشه ی خدا هم بیشتر انرژی ام برای خندیدن از بین میرود و مطمئنم با گذشت زمان میتوانم استقامت خود را به پنجاه کیلومتر در روز برسانم :|

من در هر شرایطی پایه ی پیاده رفتن هستم تا هرکجایی که میخواهد باشد!کلا عشق پیاده رفتن به این ور و آن ور هستم!

  • آدم ارغوانی