یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ،اینهمه جنگ...
سینه ها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد...
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها

***
به زمین نگاه کنید نه به آسمان...!
زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش...!
بلکه به خدمت خلق بپرداز که میدانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند...!

عزاداری بود آیا؟! :|

چهارشنبه_ ۱۶ دی ۹۴_ ۱۱:۰۷

در این چند ماه اخیر باید برای دومین بار یا شاید هم پنجمین یا چهارمین بار(!)در طول کل عمر  شریفم به مراسم عزا بروم!

کلا من تشییع چنازه و این چیزها توی عمرم نرفته بودم تا اینکه پدر یکی از همکلاسی هایمان فوت کرد!البته باز هم تشییع جنازه نرفتیم چون مادر گرامی نمی گذارد برویم ولی خب بعدش انقدر رفتیم خانه ی این همکلاسیمان که همین که بیرونمان نکردند جای شکر داشت!

قبلش چون همه مان معذب بودیم، نمی دانستیم چطور و کی برویم تا اینکه تصمیم گرفتیم دسته جمعی برویم.حالا توی راه همه مان فکر می کردیم که چه جو مزخرف و وحشتناکی می شود و هیچکداممان هیچ چیز نمی گوییم و می نشینیم با حالتی گرفته عین بز یکدیگر را می نگریم و مثلا یکهو یکیمان می زند زیر گریه و از این حرف ها!خلاصه ما رسیدیم.ده دوازده نفری بودیم.اولش دیدیم جو آنقدر ها هم که فکر می کردیم بد نیست!بعدش دیدیم دارد بهتر هم می شود!آقا چنان شروع کردیم به هار هار خندیدن و قهقهه زدن که انگار همه ی خنده هامان را گذاشته بودیم برای آنجا!هی می گفتیم و می خندیدیم!با بلند ترین صدای ممکن! :|

البته همکلاسی ذکر شده نیز می خندید!نه اینکه مثلا او یک جا نشسته باشد و زانوی غم بغل گرفته باشد بعد ما همینطور عین الاغ بخندیم! :| خلاصه بعد از کلی خندیدن راهی خانه شدیم!اما این پایان کولی بازی ما نبود!روزهای بعد نیز دوباره می رفتیم و هار هار تر (!) می خندیدیم!یک روز هم که رفتیم و تا موقع شام خانه شان ماندیم(همانطو که می دانید کلا من و دوستانم آدم های گشنه ای هستیم :| )آنقدر وحشی بازی درآوردیم موقع خوردن که نگو و نپرس!این دوست ما یک سینی آورد که به تعدادمان کاسه نخود داخلش بود!بیچاره هنوز روی زمین نگذاشته بودش توی هوا دوستان کاسه ها را زدند و کلی از نخود ها هم ریخت ولی باز دوستان اسراف نکردند و جمع کردند و خوردند!ما گرسنگان سیر نشدیم وباز برایمان آورد و ما هم می خوردیم و با التماس از هم چند قاشق می گرفتیم و یا به کاسه یکدیگر حمله می بردیم یا دزدکی کش می رفتیم آن هم به کثییف ترین روش ممکن مثلا یکهو یکی از دوستان دست می برد توی یک کاسه و یک مشت برمی داشت و می ریخت توی کاسه خودش آن هم با دستی که توی فلفل و نمک فرو کرده بود و بعد چرخانده بودش توی آب نخود و بعد هم لیسیده بودش!و وسط خوردن هم چنان می خندیدیم که فقط باید حواسمان می بود چیزهای جویده شده ی توی دهانمان روی در و دیوار نریزد!خلاصه یک کثافت کاری اساسی کردیم!

روزهای دیگر هم رفتیم باز کولی بازی درآوردیم و برای ناهار وحشی بازی کردیم و همان بساط!

البته وقتی غریبه ای پیشمان باشد انقدر بچه های آرام و خوبی هستیم که به زور چیزی را که برایمان می آورند می خوریم!

خب حالا هم مادربزرگ یکی از دوستان فوت کرده و ما می خواهیم برویم خانه شان هرچند می دانم او هیچ چیزش نیست و پوست کلفت تر از این حرف هاست!

خلاصه امیدوارم جو مزخرفی نباشد!امیدم به اینجا بیشتر از آنجاست! :|

+دیروز چشمم به یکی پستام افتاد دیدم "دویست" رو نوشتم "دویصد" :|

بعد اینکه تو کامنتا هم هیچ کس بهم نگفته بود!و بعد تر اینکه می دونستم اشتباه نوشتما ولی درستش یادم نمیومد چیه!تا اینکه توی گوگل سرچش کردم فهمیدم :|

+میدونم خیلی زشته ولی می خوام اعتراف کنم!من تازه این قسمت ویرایشگرا رو دیدم!یه عمر با همون ویرایشگر پیش فرض بیان کار می کردم و نمی دونستم! :|

+شاعر دارن یه چیزی می فرمایند که من فقط باید چپ چپ نگاش کنم!می فرمایند:حالا یاروم بیا دلداروم بیا :|

واقعا دلیل اینکه اینو می فرماید نمی دونم! :|

  • آدم ارغوانی

نظرات (۷)

  • ‌سَ‌ـم‌ـا ..
  • مجلس ختم ک میری، حتی ترک دیوار و چیزهای مضخرف و گندِ دیگه هم خنده ک نه! قهقهه آور میشه لامصب :|
    پاسخ:
    دقیقا :|
  • آقای سر به هوا ...
  • حال کردیم بسی :))
    پاسخ:
    خوب است :)
  • تبسم راد
  • سلام دوستم مرسی ب وبم سر زدی(:
    از وبت خوشم اومد(: بزودی همه مطالبت رو میخونم و کامنت میزارم((:
    بزودی ینی بعد امتحانا/:
    پاسخ:
    سلام :)
    :)
    امتحانا! :/// >_<
  • نگــ ❤ـار
  • شاعر گاهی وقتها زر زیادی میزند :|

    یکبار سر امتحان ریاضی داشت به من میگفت "محمد مقتدای اهل عالم محمد مصطفای آل عالم" :|

    پاسخ:
    دیگه واقعا شورشو درآورده :||||
    :))
    پاسخ:
    :)
    :))
    ینی اونی ک باباش فوت شده بود هم میخندید؟!!!O_o
    پاسخ:
    بله بله!یه همچین آدمایی دور و بر ما هستن! :|
  • 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
  • کلی خندیدم :)))
    عالی بود:)
    پاسخ:
    خوشحالیم که شما را خنداندیم! :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی