یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ،اینهمه جنگ...
سینه ها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد...
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها

***
به زمین نگاه کنید نه به آسمان...!
زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش...!
بلکه به خدمت خلق بپرداز که میدانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند...!

بسی شرمنده ام دوستان!

دوشنبه_ ۱۹ مرداد ۹۴_ ۱۷:۴۴

دوستان مجازی عزیزم من بسی شرمنده ام که نمیتوانم بهتان سر بزنم و به همین دلیل نظرات پست هایی که میگذارم تا زمانی که بتوانم بهتان سر بزنم بسته است تا حداقل کمی از عذاب وجدانم کم شود!

+میدانی آدم ها از چیز های متفاوت و عجیبی رنج میبرند!

مثلا من شدیدا دارم از بی ثباتی شخصیتی رنج میبرم و دم به دم برایم مشکل ساز میشود!

من دیگر یک جورهایی از بی ثباتی به ثبات رسیدم!ثباتِ بی ثباتی!این را میتوان خود یک نوع ثبات در نظر گرفت! :|

+بعضی آدم ها در صحبت مودبند اما در واقع نیستند اما بعضی ها خیلی هم در صحبتشان ادبشان نمیایان نیست اما در واقع مودب ترند!

+میدانی همه دانشمندان دارند نظریات مرا میدزدند!

من نظریه ای میدهم و به نظر مسخره می آید اما نمیدانم چرا چن وقت بعد همان نظریه را یک دانشمندی چیزی میدهد و کلی مورد تحسین قرار میگیرد و کلی آدم حرفش را باور میکنند و به به و چه چه میکنند!

من اینجا دارم تلف میشوم کلا!

من هی نظریه از خودم درمیکنم و جرئت گفتنشان را بیشتر اوقات ندارم اما چن وقت بعدش میشنوم که فلان دانشمند این نظریه را داده است و من به حالت پوکر فیس در می آیم! :|

تازه چند وقت پیش هم شنیدم که یکی از سخنان مرا داستایوسکی گفته است :|

حالا این قابل تحمل است چون او قبل از من وجود داشته و مطمئنا آن را از من ندزدیده و اتفاقی جملاتمان یکی شده!

ولی اینکه دانشمندان حال حاضر همه اش نظریات مرا به نام خودشان ثبت میکنند و نویسنده ها فیلم هایشان را از روی تخیلات من میسازند خیلی حرص آور است!

من میتوانستم یک فیزیکدان باشم که در ناسا کار میکند اما اینجا دارم تباه میشوم!

+از کنکور متنفرم!

چرا که خوش ترین سن بچه ها را به گند میکشد :|

باید در نوجوانیت درس بخانی و بخوانی هی پیام آیات دینی را حفظ کنی و قیدهای زیست را فرا بگیری و هی بگویی جسم اینجا قرار دارد پس تصورش فلان جای آینه میفتد فلان عنصر فلان تا اوربیتال پر دارد و هی فعل عربی صرف کنی و هی تعیین علامت کنی معادله ها را و هی آرایه پیدا کنی در بیت ها به جای اینکه بروی کلی خوش بگذرانی و چیزهایی که دوست داری را یاد بگیری!

خیلی ظلم است که همه زندگی آدم به همین کنکور لعنتی بستگی داشته باشد!اصلا میزند روان آدم را خراب میکند :|

+به تازگی متوجه یک سری پرخاشگری های ذهنی در خودم شده ام!

کلا آدمی بس پرخاشگر هستم!

+حتی خودم هم نمیتوانم خودم رابشناسم چه برسد به دیگران!

معلوم نیست چه مرگم است!

اصلا معلوم نیست کی هستم!

من یک وسواس های الکی هم دارم!

مثلا وسواس کاربرد درست کلمه و یا صحیح بودن جمله از لحاظ گرامری!

کلا خیلی توی ذوقم میخورد اگر یک کلمه را درجای غلط استفاده کنم یا جمله ام اشتباه باشد حتی اگر کسی متوجه نباشد ولی من از خودم عصبانی میشوم!تازه مثلا الان کلی فک کرده ام که به جای این "توی ذوقم میخورد"چه چیزی استفاده کنم چون زیاد به جمله ام نمیخورد!

وقتی هم کسی جمله اش اشتباه است باید به او تذکر دهم اگر ندهم کلی در فکر آن جمله فرو میروم!

به اینکه خیلی پر حرف هم هستم پی برده ام!(اما نه در هر شرایطی)

شاید بخاطر این است که انواع احساسات را دارم به خاطر همین بی ثباتی شخصیتی و خودم از احساس کردن همه شان برنمی آیم و میخواهم بین آدم ها تقسیمشان کنم تا کمی در درکشان کمکم کنند!

+مثلا اگر میتوانستم در اتاقم را قفل کنم بدون این که کسی بپرسد چرا در را قفل کرده ام و دیوار های اتاقم عایق بودند و صدا ازشان بیرون نمیرفت و یک رقص نور داشتم و چهار دیوار  اتاقم آینه داشت تا به ابد در اتاقم میماندم و میرقصیدم و می رقصیدم و می رقصیدم و می رقصیدم و می رقصیدم و می رقصیدم و می رقصیدم...

  • آدم ارغوانی