یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ،اینهمه جنگ...
سینه ها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد...
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها

***
به زمین نگاه کنید نه به آسمان...!
زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش...!
بلکه به خدمت خلق بپرداز که میدانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند...!

من میگم!من میگم!شما هی میگید نه!

شنبه_ ۱۰ مرداد ۹۴_ ۱۳:۳۴

یه بطری شیشه ای کنارم بود یهو جو دزد دریایی بودن منو گرفت و ازش به عنوان دوربین استفاده میکردمو ناگهان به این فکر افتادم که اگه من یه روز خدایی نکرده مثلا بخوام غلط کنم ازدواج کنم( :| تا حالا این جمله رو واسه خودم به کار نبرده بودم -_- )اون آدمی که میخوام غلط کنم باش ازدواج کنم رو با انداختن یه بطری تو دریا که توش یه پیغام هست پیدا کنم...

البته آن بطری باید باکلاس تر از این باشد!برای دیدار اول(!)باید همه چیز رمانتیک باشد(اوووووق)مثلا بطریِ آن دلستر های نه تومنی که من تا مدتی میپنداشتم آن ها شامپاین هستند خوب است(خنگ خودتی :| )بیشتر از این لازم نیس خرج کنم :|(نمیدونم چرا وقتی اسم شامپاین رو میشنوم یاد شامپانزه میفتم :| )

خب توی یکی از همینها یک یادداشت می اندازم و از آن جا که دست خط من افتضاح است و هرکس که آن را پیدا کند عاشقم که نمیشود هیچ تصور میکند یک فرد منگل بی سواد آن را فر ستاده است پس نوشته اش را تایپ میکنیم(اینجاش دیگه  اغراق کردم :| اینقد بد نیس :|)

خب بعد که آن را در بطری نه تومانی گذاشتیم میرویم به سوی انگلستان...و آن را در اقیانوس اطلس می اندازیم!

اول قصد داشتم بروم ایتالیا و آن را به دریای مدیترانه بیندازم بخاطر اینکه اسمش قشنگ است و همه چیز باید برای یک رابطه عاشقانه قشنگ باشد(به خدا خودم داره حالم بهم میخوره از اینایی که نوشتم نمیدونم چرا دارم ادامه میدومو مینویسم! )خب داشتم میگفتم کمی مسیرش را بررسی کردم دیدم ممکن است برسد به قاره آفریقا و مراکش و مصر و آن طرف ها که من این را نمیخواهم!

اینکه من مراکش و مصر و کلا آفریقا را دوست دارم دلیل نمیشود که بخواهم طرفم عرب از آب درآید...

پس آن را در اقیانوس اطلس می اندازیم و منتظر میمانیم تا برسد به میامی!

خب از آنجا که من شانس ندارم مطمئنم آن را یک دختر برمیدارد :|

خب اگر بخواهم اینطور منفی نگر باشم تا آخر عمر پای کامی جان(کامپیوتر...الهام گرفته شده از المی :| )میمانیم و پیر میشویم و در حالی که چشممان به مانیتور است جان به جان آفرین تسلیم میکنیم...

پس منفی نگری نمیکنیم و آن بطری را یک پسر اهل میامی که آمده است لب ساحل تا والیبال ساحلی بازی کند پیدا میکند و برای من ایمیلی میفرستد...

اما از آن جا که کامی جان هنگیده بوده من وینی(ویندوز) را عوض کرده ام و گوگل کروم هم دیگر رمز ایمیلمان را ندارد و ما خودمان هم نمیدانیم که رمزش چیست و هرچه سعی میکنیم انواع نام حیوانات را که من در این سن رمز همه چیزم میگذارم را امتحان کنیم اما نمیشود که نمیشود و این میشود که ما دو عاشق که هیچگاه همدیگر را ندیده ایم به هم نمیرسیم!

اما خواستیم منفی نگر نباشیم پس آن شخص ایمیلی را برای من میفرستد و من خدا را شکر ویندوز را از چندین سال پیش صرفا برای این رمز عوض نکرده ام و در حالی که کامی جان دارد نفس های آخرش را میزند و صدای تراکتور میدهد آن ایمیل را میخوانم...

بعد ر فته رفته با هم صمیمی میشویمو تصمیم بر این میشود که من بروم میامی و در قصری که او برای خودمان ساخته است تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنیم...

بات دِرز إ پرابلم !

پدر و مادر جان اجازه نمیدهند!

پس من بیچاره مجبورم برای رسیدن به عشقم(اووووق)از کشور فرار کنم...

خلاصه فرار میکنیمو و آن پسرک هم در فرودگاه منتظر ماست و از آن جا که من خیلی دختر خوبی استم و عکسی را از من ندیده است و مرا به قیافه نمیشناسد پس از آن نوشته ها به دست دارد که رویش اسم من است و در پی من میگردد و با یک دسته گل به سراغ من می آید...

خلاصه میرویم که خانه را نشانم دهد و میبینیم که یک عدد آپارتمان کوچک در محله فقیر نشین اجاره کرده است و آن محله پر است از معتادان و قاچاقچیان :|

و من هم ناراحت ار اینکه چاقوی دوران نوجوانیم را که برای دفاع از خود خریده بودم را دور انداحته ام به خیال اینکه آن جا دیگر جایم امن است و مجبورم یک چاقوی دیگر بخرم :|

من با خودم فکر میکنم که خوب اشکالی ندارم...

در زندگی پول و خانه و این چیزها مهم نیست و مثل همه ی این جوان های تازه عاشق شده میگویم او اخلاقش خوب است و فقط همین مهم است و ما میتوانیم با عشق زندگی کنیم و از همین چرت و پرت های کلیشه ای :|

اما بعد از مدتی میبینم که نه او حتی اخلاق هم ندارد! :|

او مرا کتک میزند و من هم چون از آن دخترهایش نیستم که فقط نگاه کنم من هم او را میزنم و کلا همیشه همدیگر را میزنیمو سرو صورتمان خونیست :|

و یک روز بالاخره میرسد که من از آن زندگی گوهی خسته میشوم و کوله بارم را برمیدارمو میرومو به رویاهایم میرسمو کلا تنهایی خوشو خرم زندگی میکنم و چون اون همه راهو تا آمریکا رفتم پس یه سر گرند کنیونم میرمو کلا نتیجه میگیریم که ازدواج نکنیم و من هم به این که چقد ذهنم مریضه پی میبرم :|

من میگم من نباید ازدواج کنم!

من میگم!

ببین چی شد؟!

کی میخواد حالا پاسخگوی این فاجعه باشه؟!

آه از زخم هایی که رو صورتم بخاطر اون کتک کاریا مونده!

البته منم زدم داغونش کردم :|

+خداوندگارا!تو را شکر به خاطر آفرینش بادنجان!

(کاملا بی ربط به پست :| )

  • آدم ارغوانی

نظرات (۱۲)

عنتر جان سالمی عایا؟! :)))) 
زدی ریدی با این پستت توی فانتزی ما:|
عشقولانه اش کردی که! ولیس خوب بود بسی خندیدیم دوست جان:دی

پاسخ:
بلی بلی کاملا!
:|
همیشه بخندی بزک جان!
آآآ :))
عالی بود :دی
پاسخ:
ممنانم :))
  • لولا پالوزا
  • منم با شامپاین یاد شامپانزه میوفتم آخه یه بار دوستم داشت سوال زیست سوم جواب میداد گفت : شامپاین 48 کروموزوم داره :|:|:| :))
    بعد اینکه پسرای عرب اصن اونجوری که فیلما نشون میده نیستنا به غایت زیبا تشریف دارن :)))
    ولی باز خوبه نیوفتادی تو دام این ازدواجای اینترنتی داعشی! :|
    پاسخ:
    ههههه :دی
    آره این خودش خیلی خوبه :)
    لایک،،،
    من قبلا درباره شوهر ایندم پست گذاشدم^_^
    اینم خیلی باحال بود کلی خندیدم^_^
    پاسخ:
    :)
    چرا من ندیدم پس؟!شایدم دیدم باز فراموشی گرفتم :|
    ممنانم :)
  • ✗✗panteaaa ✗✗
  • منم تقلید میکنم یه پست با همین موضوع میزارم :دی

    :)))

    جدا تو ذهنم بود در مورد شرایط همسر آیندم پست بزارم

    حالا هرموقع حال داشته باشم مینویسم میزارم :-"

    پاسخ:
    آفرین :)
    باشد تو نیز بنویس باشد که رستگار شویم!
    آره خیلی مدیترانه کلمه ی خوش آهنگیه:))))
    همه میگن از ازدواج بدشون میاد ولی به هر حال ازدواج می کنن
    پاسخ:
    اوهوم :))
    :دی
    منم هیچوقت قصد ازدواج نداشتم هاااا ، الان چهارساله ازدواج کردم :-)
    پاسخ:
    :|
    ینی منم قراره اینجوری بشم؟!
    :))))

    منم مدیترانه را دوس میدارم خیلی:))
    پاسخ:
    افرین بر شما...این نشانه ی زیبایی نگاه شماست!
  • ماهان هاشمی
  • عجب پایانی!

    منتظر بدونم آخرش بنویسید: "و سالها با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردید!" :))))  

    پاسخ:
    از همون اول هدف رد کردن این عمل (ازدواج)برای خودم بود :دی
    اساسا مهم ترین عامل طلاق و جدایی ازدواجه و بس!
    و خدارا شکر به خاطر بادمجان بخصوص بادمجان بم! ( یک سالی که اونجا بودم به اهمیتش پی بردم علاوه بر بی آفتی بسیار خوش طعمه!)
    پاسخ:
    بله‌صد در صد همینطوره!
    بادنجان برای من از معجزات خداوند محسوب میشود!
    خخخخخخخخ
    وای عالی بود :))
    ولی ازدواج نکردن کار احمقانه ایست! پاااایاااان :دی
    پاسخ:
    :)))
    دیدید که من توانستم ثابت کنم که کار احمقانه ای است!
    اگر من ازدواج کردم و همین بلا سرم آمد چه؟! :|
    اوه شت کی میخواد پاسخگو باشه
    پاسخ:
    دقیقا :|
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی