یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

بی سرزمین تر از باد

یک آدم ارغوانی می نویسد

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ،اینهمه جنگ...
سینه ها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد...
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها

***
به زمین نگاه کنید نه به آسمان...!
زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش...!
بلکه به خدمت خلق بپرداز که میدانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند...!

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

خب بازگشتم رو به همه تبریک میگم مخصوصا کسایی که این مدت تو شهر چیزی واسه بحث کردن در موردش نداشتن و همچنین تعقیب کنندگان گرامی که دوباره کارشون راه میفته و همه کسایی که از ندیدن بنده تو شهر تعجب کردن! :|

یکهویی نوشت:الان دوست جان زنگ زد!بعد از اینکه به جای سلام کردن اندکی صداهای عجیب از خود درآوردیم که یک چیزی مانند ترکیب صدای گاو و چند حیوان دیگر بود:

دوست جان:چه خبر؟!

من:گشنمه!

دوست جان:ای خداااا!بذار برسی!دارم میگو درس میکنم!

من:(از همان صداها!)برا منم درس کن بعدا میام بخورم!

دوست جان:چی واسم آوردی؟!

من:صدای هار هار خنده!

دوست جان:ینی به خدا اگه چیزی نیاورده باشی چیزی رو که برات خریدم بهت نمیدم!

:|

ینی نه رسیدن بخیری نه سلامی علیکی!اصا اگه کسی با ما آشنایی نداشته باشه رفتارامون رو به چشم باهم ببینه وحشت می کنه!

خب ادامه...

جایتان خالی بسی سفر خوش گذشت و بسی دیوانه بازی درآوردیم در شهرهای غریب بدون اینکه آبرویمان برود!!ها ها ها ها!

چقدر حال می دهد کرم ریزی در جایی که آدم را نمی شناسند و بدون نگرانی!زیرا می دانی که دیگر تو را نخواهند دید!

از خوش ترین قسمت های  سفر می توانم به کوهرنگ شهری در چهار محال و بختیاری اشاره کنم که سردترین منطقه آنجاست!خدا نسیب هیچ جنوبی ای نکند همچین سرمایی را که بخواهد آنجا مثل من بنشیند و از شدت سرما توی سر خودش بزند و اشک در چشمانش جمع شود :|

در آنجا جایی بود به نام غار یخی چما که باید چند کیلومتری را با ماشین هایی مثل سایپا می رفتی و نامرد ها شصت تومان هم کرایه می گرفتند :|

(جاده درست نمی کنن بعد وسیله میذارن پول بگیرن! :|)

خلاصه ما بر پشت سایپا سوار شدندی و راهی کوه و در و دشت شدیم!و آنقدر راهش داغون بود که ما دل و روده مان باهم قاطی شد و بدنمان خرد شد بس که به در و دیوار این ماشین خوردیم و پک و پوزمان هم از بادی که بهمان می خورد چاک چاک شد!

خلاصه رسیدیم آنجا و هوا چنان دلنشین بود و چادر ها و دام ها و سگ های بختیاری ها هوش از سر ما برد که ما اشک در چشم هایمان جمع شده بود و نزدیک بود از فکر بازگشت گریه مان بگیرد و همه اش داشتیم به طور جدی با خودمان فکر می کردیم که برویم یک جوری گم و گور شویم تا پیدایمان نکنند و خانواده گرامی از پیدا کردنمان نا امید شوند و بروند و ما همان جا برای همیشه بمانیم!در همین فکرها بودیم و فکر می کردیم که این جا بهشت است و کاش برای همیشه در این دشت زندگی می کردیم و اینکه چقدر ما بدبختیم که در آن گرما زندگی می کنیم، که تصمیم گرفتیم برویم به سمت آن غار یخی!برای رسیدن به آن غار باید از بین کوه و از داخل آبی که به طرز وحشتناکی سرد بود رد می شد!به حدی سرد که انگشت پا را که در آن می گذاشتی استخوان سرت شروع به تیر کشیدن می کرد!

حالا فکر نکنید چون ما جنوبی هستیم و سرما ندیده ایم انقدر سردمان شد!نه...واقعا سرد بود!این مکان به عنوان سردترین منطقه خاورمیانه شناخته می شود!البته فکر کنم در تابستان!

خلاصه ما که همیشه ی خدا جوگیر بوده ایم برای دیدن این جور جاها تا کمر رفتیم توی آب و از آن جای باریک با جیغ و داد سعی کردیم رد شویم!البته فقط من نبودم که اینطور کولی بازی در آورده بودم و داد و فریاد می کردم!همه ملت از شدت سرما و فشار آب که نزدیک بود مرا ببرد داد و فریاد می کردند!در چندین قسمت هم به دلیل فشار آب نزدیک بود دیار فانی را وداع گویم که با تکیه بر مردان و دستگیری و یاریشان دیار فانی را وداع نگفتیم!مجبور شدم می فهمی؟!مجبووووور!داشتم با آب می رفتم می فهمی؟!!

در آن لحظه هایی که در آب تشریف داشتم یقین داشتم که پاهایم یخ زده اند و مجبور خواهم شد همه ی انگشتهایم یا کلا پاهایم را قطع کنم!هی سعی می کردم انگشت هایم را تکان دهم ببینم تکان می خورند یا حسشان می کنم یا نه!

دیگر در حالی که وحشت کرده بودیم از سرما رسیدیم به غار ولی به جای درست دیدن غار فقط می پریدیم هوا و اینور و آنور می رفتیم تا شاید پاهایمان کمی گرم شوند ولی هیچ...پر کفشمان آب بود آنجا هم دوباره توی آب بودیم...دیگر همانجا نشستیم و زدیم توی سر خود که حالا چطور دوباره توی این آب یخ برگردیم و همان جا فریاد " غلط کردم گوه خوردم" سر دادیم!(ینی انقد مث غارای ایسلند بود!با اینکه نتونستم درست ببینمش و همه جاشو بگردم ولی خو حالا خوبه اگه یه روز زبونم لال ( :| ) نرفتم ایسلند دیگه حسرت دیدن این غارا به دلم نمونده حداقل!)موقع برگشتن هم ما دوباره چنان سردمان شد که همانجا به زبان خودمان داد می زدیم:ووووی بوشهر کروان گرمات بگردم!گرمِی بوشههههر کجییییی!!!بیو مو ذوب کن اصا!گوه خواردُم!(ترجمه:ووواااای بوشهر من قربون گرمات بشم!گرمای بوشهر کجااااایی!بیا منو ذوب کن اصلا!گوه خوردم! :|)

من همین جور داد می زدمو ملتم...البته باز اونقد زیاد تو چش نبودم!با اون صدای آب و صدای داد و فریاد بقیه یکم صدای من گم میشد ولی باز بیشتر از بقیه تو چش بودم! :|

ینی وقتی از آب اومدم بیرون از شدت سرما به نفس نفس افتاده بودمو فقط اینور و اونور دنبال آتیش می گشتم و هرجا دوتا دونه زغال می دیدم می رفتم کنارش می نشستمو زیر و روش می کردم تا یکم گرم شم ولی همش بعد چن دیقه رو زغالا دست می ذاشتم می دیدم زغالا از من سرد ترن! :|دیگه همونطور با همون سر و وضع خیس دوباره پشت سایپا نشستیمو برگشتیم!ینی سرما نخوردنم از معجزات الهی بود!مطمئن بودم جوری مریض میشم که یا باید برگردیم یا چن روز بستری شم! :|

خلاصه این طور شد که من هنوز چن دیقه نگذشته بود از اینکه داشتم به محلمون و گرماش فحش می دادم برای اولین بار واسه یه مدت کوتاه نسبت بهش احساس علاقه مندی کردم! :|

شاد و آزاد باشید :))

  • آدم ارغوانی

پس از دو هفته داریم به دیار نکبتی مان بازمیگردیم!خبر رسیده هوا نیز از همیشه گهی تر شده!نههههه!دوباره گرما!دوباره آدمهای مزخرف!دوباره حوصله سر رفتن!دوباره‌خاراندن سر برای پیدا کردن جایی برای گشتن!دوباره چهره ی نحس‌مزاحم گرامی!

ولی بیا مثبت بیندیشیم و به این فکر کنیم که الان که می رسیم خانه می رویم تخت و بالشمان را‌ در آغوش می گیریم!دوباره‌می رویم و بعد از دو هفته قر در کمر ماندن و رقص در بدن خشک شدن آنقدر جلوی آینه قر می دهیم ٬ آنقدر قر می دهیم و قر می دهیم و قر می دهیم و می رقصیم و می رقصیم که هوای مزخرف شهرمان فراموشمان شود!و دیوانه بازی هایمان را برای دوست جانان تعریف می کنیم و آنقدر قاه قاه می خندیم که یادمان برود حوصله مان سر رفته!

+حس شیرین یعنی ببینی که داداش جان هفت ساله ی فسقلی چقدر شبیهت است و از همین حالا روی کلماتی که بقیه‌در حرف هایشان بی تفاوت استفاده می کنند حساس باشد و هی کلماتشان را تصحیح کند و بهشان گیر می دهد حتی خود من!چقدر هم طرز حرف زدنش و کلماتی که استفاده می کند شبیه من است!حس خوبیست که بدانم قسمت بیشتر شخصیتش را من شکل داده ام!

  • آدم ارغوانی
آقا فک کردم شهر خلوته!فک کردم کسی نمی بینتم!همیشه ی خدا شب شهرمون مث شهر ارواح بودا حالا از شانس گند من ملت ریخته بودن تو خیابون!حالا ساعتای هشت و نه هم بود باز قابل توضیح بود بیرون بودن ملت شهرمون ولی ساعتای یازده شب دیگه به جان خودم ملتمون هیچوقت اینطوری بیرون نبودن!
از کلاس برگشتیم و هوا برعکس هرروز که آدم از گرما سقط میشد خوب بود چون یه بارون غافلگیر کننده داشتیم!ینی چنان خرکیف شدیم که نگو!تو کلاس فیزیک بودیم یهو صدای بارون رو شنیدیم همه فقط هجوم آوردیم به سمت در!رفتیم بیرون و رفتیم رو پشت بوم و فقط داد میزدیمو میچرخیدیم و می خندیدیم از فرط خوشحالی!ینی من که چنان می چرخیدیمو می رقصیدم و می خندیدم که دوست جان از خنده من خندش گرفته بود و هی می گفت:شوقشو نیگا!نیگاش کن چطوری ذوق کرده و هی میومد به زور من رو که نمیشد نگه داشت از خوشحالی می گرفت و ماچم می کرد! :|
ینی در این حد بارون ندیده ایما!
انقد شاد بودم انقد شاد بودم اننننقد شاد بودم و جوری از تهههه دل می خندیدم که حس کردم فقط خودم تو دنیا هستم که می تونم انقد واقعی و از ته دل بخندم و شادترین آدم دنیام!آسمونم که پر از رعد و برق بود و هی همه جا روشن میشد و ملتم ما رو نیگا می کردن!
خب خلاصه بعد از این اتفاقا رفتیم خونه دوست جان و یهو یاد سوییچ موتور دوست جان افتادم که باید بهش بدمش!کیفم گرفت یه دوری هم بزنم تو حیاط!یکم دور زدم چون محیطش باز نبود هی بد می روندم و دوست جانان مسخرم می کردن!منم جوگیر شدم رفتم تو کوچه!موتور رو روشن کردم آقا از شدت جوگیری از کوچه رفتم بیرون!به خیابون اصلی نگاه کردم دیدم پشه پر نمی زنه دیگه با خیال راحت تر به راهم ادامه دادم! :|
آقا یهو یه موتور رد شد!خودتون قیافش رو تصور کنید دیگه!هی باز چن نفر دیگه رد شدن!هی همین طور زیاد شدن!هی زیاد شدن!هی زیاد شدن و من ضریب متلک خوردنم به 10 بر صدم ثانیه رسیده بود دیگه!اون موقع بود که فهمیدم بــــــعله!جوگیر شدم و چه گوهی خوردم!!!!انقد متلک شنیدمو هنگ کرده بودم که بدون نگاه کردن پشت سرم خواستم از بریدگی دور بزنم و اصلا حواسم نبود به اونطرف خیابون نکا کنم!یه لحظه اتفاقی نگام افتاد پشت سرم و اون موقع بود که فهمیدم اگه رفته بودم فاتحم خونده بود دیگه!!!قشنگ همونجا تصادف می کردم و والسلام!ینی من اگه اونجا تصادف می کردم باور کنید ضربه مغزی هم می شدم پا میشدم فرار می کردم و اصلا به رو خودم نمی آوردم که چیزیم شده!!!
خلاصه از شوکی که بهم وارد شده بود هنگ کردم موتوره خاموش شد!در همون چن ثانیه ای که موتور خاموش شد بیشترین میزان آدم اعم از آشنا و غیره از اونجا رد شدن!یهو منشی قبلی آموزشگاهمون با شوهرش وایسادن ببینم من چه مرگمه!خودش که غش کرده بود از خنده شوهرشم هی بم می گفت:تو صاحاب نداری!تو صاحاب نداری! :|
جلبک!متاسفانه چون به بنزین نیاز داشتم چیزی بش نگفتم!
خلاصه خواستن بهم بنزین بدن ولی دیدن تا مقصد می رسم و دیگه منو راهی کردن و دیدم دوست جانان ما ریدن به خودشون و کنار خیابون منتظر برگشتن منن!ینی انقد ضایع بودیم که ملت فهمیده بودن اونا دوستای منن و اونا هم کلی متلک خورده بودن!
مزخرفیش اینجا بود که این منشی آموزشگاه من و دوست جان رو عصر تو کوه دیده بود و وقتی منو دید داد زد ینی همه جا هستیا!!!
عصر رفتیم با دوست جان کمی کوهنوردی و پیاده روی!جوری خیس شده بودم از عرق که رفتیم خونه یکی از دوستان و با اینکه کسی خونشون نبود خودمون در رو باز کردیم و من لباسامو همونجا درآوردم و خشکشون کردم با باد پشت کولر و بعدش رفتیم کلاس! :|
الان با دوست جان همینطور به خودمون می خندیدیم بعد مثلا خواستیم مثبت بیندیشیم گفتیم خب بیا خدا رو شکر کنیم که مثلا مدیر مدرسمون ما رو ندید وگرنه یه قانون جدید تصویب می کرد مبنی بر اینکه ورود دختران موتور سوار ممنوع!یا مثلا ازمون تعهد می گرفت که با موتور نیایم مدرسه!!!
اینم مثبت اندیشی ما!!!
بعد هی می گفتیم چقد خوبه که از اون دخترای عقده ای شوهر نیستیم وگرنه تو شهر ما تا صد سال سیاه هم با این کارامون کسی خواستگاری ما نمیاد!و  کلا حالا به غیر از این چیزا اصلا تحمل آدمای شهرمون رو نداریم دیگه چه برسه با یکیشون بخوایم ازدواج هم کنیم!!
واااای مردم از خنده!من که کف خونه افتاده بودمو می خندیدم فقط!
باز جای شکرش باقیه که ملت که رد می شدن همین طور گوشیاشون رو تو هوا نگرفته بودن ازم فیلم بگیرن! :|
دوست جان می گفت حتما بس که هنگ کرده بودن دیگه اون لحظه این کار به ذهنشون نرسیده!راسم میگه!
الان خواستم همراه دوستم یکم از راهو برم که برگرده خونه دیگه از اونجایی که آبرویی واسم نمونده بود با خیال راحت و با یه شلوار قرمز گشاد رفتم تو خیابون و به دوستم گفتم الان دیگه آبروم قشنگ با این شلواره رسید به صفر!
با حالت پوکر فیس برگشت گفت:بدبخت تو آبروت صفر بود الان به منفی کاهش یافت! :|
سکوت! :|
وقتی اینو گفت دیگه خیالم راحت تر شد و گفتم بذار با همین شلوار گشاد قرمز تو خیابون چنتا قر هم بدم دیگه!تاثیری که نداره!
با توجه به میزانی که آبروریزی کردم این کار با اختلاف زیادی از ساعت سه شب بیرون رفتنمون پیشی گرفت و در صدر آبروریزی هامون قرار داره!
خب من که یه چن روزی از شهر خارج میشم و خوبه که نمی بینم بعدش چی میشه و به دوستان هم توصیه کردم فعلا یکم کمتر بیرون برن و حداقلش با تیپ متفاوت و بدون کوله پشتی برن بیرون چون کاملا مشخصه که از دار و دسته ی ما هستن!اصا کسی جز گروه ما فک نکنم اینجا با کوله پشتی بیرون بره!اصا یکی از نشانه های بنده که شناساییم رو واسه ملت راحت کرده همین کوله پشتیه!بدون کوله پشتی احساس لختی می کنم!بعد یکمم به عقلم نرسید که حداقل کوله پشتیمو در بیارم بعد برم!!! :|
+چند روزی سفر می باشیم!شاد و آزاد باشید! :)))
  • آدم ارغوانی
+دوست جان می گفت چند روز پیش پسر عموی گرامی و فضولش به او گفته بود تو و فلان دختر و فلان دختر که یکیش من باشم هر روز در شهر چه می کنید و کجا می روید؟! :|
بعد پسر عمویش می گفت یکبار با دوستش ما را دیده اند و آن دوست گرامی اش هم به او گفته:یعنی محال است کسی بیاید توی شهر و این دو نفر_که من و دوست جان باشیم_ را نبیند!
:|
به نظرتون این چند روزی که میخوام برم مسافرت یه اعلامیه ای چیزی نزنم که ملت شهرمون به خصوص تعقیب کنندگان گرامی نگرانم نشن؟! :|
+و خداوند مرا یک فرد سوتی دهنده آفرید تا خنده و شادی را در جهان بگسترانم! :|
تو گروه کلاس مکالممون گفتم باید برم و خدافظی کردم بعد یکی از پسرای کلاس گفت کجا میری؟!منم گفتم:طرفای شمال و شمال غرب ایران! :|
فک کردم منظورش واسه سفره!اصا نابود شدم با این سوتی!
تازه خودم که متوجه نشدم تا اینکه دوستم اومدم پی وی بهم گفت مریم منظورش اینه که الان کجا میخوای بری!گفتم پس ینی ریدم؟!گفت آره خیلی!و از هوش رفت! :|
خو چیکار کنم!؟اونطرف بقیه دوستام هی ازم می پرسیدن مسافرت کجا می خوای بری منم یهو با اپن یکی گروه قاتی کردم و موجب خنده ملت شدم! :|
من میگم من اول سوتی بودم بعد دست و پا درآوردم کسی باور نمی کنه!
+دیشب انقد با دوست جان راه رفتیم که پام سه تا تاول گنده زده! آخراش دیگه از شدت خستگی عین زامبی راه می رفتیم و به دوست جان گفتم می دونی الان چی باعث میشه مث مارمولک در بریم و سرعتمون زیاد شه؟!گفت چی؟!گفتم:کافیه یه ماشین الان کنارمون وایسه تا به خودمون برینیم و در بریم!اصا اون موقع دیگه خستگیمون به چشم نمیاد و در عرض چند ثانیه به مقصد می رسیم! :|
بعد همین طور از شدت خنده به خودمون می پیچیدیم! :|
اصا هر وقت با دوست جان خسته ایم انقد چرت و پرت و حرفای بی ربط می زنیم که به عقل خودمون شک می کینمو فقط باعث میشه از شدت خنده انرژیمون کمتر بشه!
مثلا یه موتور که سه نفر سوارش بودن رد شدن و یه گوهی واسه خودشون خورد بعد دوست جان با ناله واسه خودش می گفت:شما دیگه چتونه؟!اگه کله تون رو تکون بدید میفتید!
:|
:|
من هنوز تو کف این حرفشم!اصا هرچی جملشو تکرار می کردم خودشم نمی دونست منظورش از این حرف چی بوده!
+الان مامانم بالا سرم بود داشتم دنبال کلید خونه تو کیفم می گشتم که بهش بدم یهو دست کردم تو کیفم باهاش سوییچ موتور اومد بیرون! :|
خوشبختانه ندید و من هنوز زندم! :|
+دیشب تو یه خیابون تاریک بودیم و دوست جان می ترسید و من که برعکس اون عاشق تاریکی ام همینطور وسط جاده صدا از خودم تولید می کردمو می رقصیدم و می چرخیدم بعد دوست جان هی از من فاصله می گرفت و باهام دعوا می کرد!حالا دلیلش!چون حس می کرد من تبدیل به جن شدم! :|
دیگه داشت از خودشم می ترسید! :|
من حرفی ندارم!
تازه جالبیش اینجا بود که همینطور که من صدا از خودم تولید می کردم و دوست جان هی می گفت اینطوری نکن ازت می ترسم یهو صدای چن تا پرنده ی عجیب هم اومد و دیگه اوشون قشنگ زهرش ترکید!و ما نیز هار هار بهش خندیدیم!
بازم می دونم خیلی بی مزه ایم! :|
ولی خو خندم میاد!
+ولی در میان این همه خنده و شادی ام دلم می خواهد امروز را بروم در کوه و یک جا بنشینم و فقط برای آن کودک غرق شده گریه کنم...! 
شاید هم همین کار را کنم -_-
  • آدم ارغوانی

+دو روز پیش پدر و مادر دوست جان خانه نبودند ما را دعوت کرد خانه شان!قرار بود ته چین درست کنیم.مرغ و ماست و تخم مرغش را خودمان بردیم و ایشان فقط زحمت برنجش را کشید! :|

و زحمت کشیدند در پختن غذا مرا یاری نمودند اما بدبختی هایش که همان سرخ کردنی ها بود را بنده انجام دادم آن هم در انباری ای که مثل کوره می ماند!

ما همین که رفتیم دوست جانان حمله کردند به یخچال و چند گلابی برداشتند و خواستند به شکم گرامیشان برسند که یکهو دوست جان رسید!یکی از گلابی ها که تقریبا کارش تمام شده بود اما آن یکی را از دست دوست جان بیرون کشید و کلی بر سرش فریاد زد که حیف است گلابی به این گرانی را شما بخورید!و گذاشتش توی یخچال که مثلا برای نامزدش!چون شبش خودش همه گلابی ها را خورده بود و به او نداده بود و حالا مثلا دلش برایش سوخت!اما خب چند دقیقه بعد دیدیم خودش دارد آن را تناول می نماید! :|

موقع غذا خوردن هم چنان به ته چین حمله بردیم و دعوا شدیم و توی سر هم زدیم و از بشقاب هم سیب زمینی سرخ کرده کش رفتیم که هر آدم گرسنه ای ما را می دید خجالت می کشید!

نامزد دوست جان کمی تنقلات از مغازه آورد آن وقت دوست جان با او دعوا می کرد که چرا این ها را برایشان خریده ای به این ها نباید غذا بدهی!!! :|

اصلا چیزی به نام تعارف در بین ما نیست!خانه هم دیگر که می رویم اگر خودمان چیزی غارت کردیم و خوردیم که خورده ایم اگر هم نه که دیگر هیچ!

تازه بعدش هم دوست جان مجبورمان کرد ظرف ها را بشوییم و تازه ظرف های شب قبل را هم گذاشته بود تا ما بشوییم! :|

به نظرتان کداممان مهمان محسوب می شدیم؟!

بعد از ناهار آن قدر بزن و برقص کردیم که ملت لاس وگاس ازمان خجالت می کشیدند!

عصرش رفتیم کلاس و دوباره برگشتیم خانه و با شدت بیشتری شروع کردیم به رقصیدن!رقصیدن در تاریکی چنان کیفی می دهد که لذتی فراتر از آن نیست!

+دیروز دوست جان یک ماشین کش رفت و با دوست جانان همینطور چرخ می زدیمو همینطور رفتیم و رفتیم تا رسیدم به پالایشگاه!فاز بی مزگی ما را گرفت گفتیم برویم بگوییم مثلا آمده ایم برای بازدید و این ها و یک گوهی بخوریم برویم داخل!هرچند می دانستیم راهمان نمی دهند اما خب ضایع شدنمان به خنده اش می ارزید!

اولش همینطور فقط دور میدان جلویش می چرخیدیم و کارمند ها ما را نگاه می کردند! :| بعد از کلی چزخیدن رفتیم جلوی در و دربان آمد بیرون و ما همه مان خنده مان گرفت و کلا از تیپ و قیافه مان مشخص بود که برای کرم ریزی آمده ایم و دیدیم هیچ گوهی نمی توانیم بخوریم با این خنده مان دیگر در حالی که کارکنان ما را نگاه می کردند الفرار زدیم!

+الان نیز از خانه آن یکی دوست جان برگشته ام!چنان کیک های زشت و مزخرفی برایشان پختم که حالشان به هم خورد!کیک شکلاتی که وسطش نپخته بود آن یکی را هم زیاد نمی خواهم برایتان توصیف کنم!فقط بدانید آن قسمتش که آبکی بود و در آوردم که جدا بپزم کاملا شبیه استفراغ بود!

همه شان را ریخته بودیم در سینی و درحالی که از خنده غش کرده بودیم نشسته بودیم لقمه می گرفتیم و می خوردیم!

+وقتی پیرمرد هفتاد ساله ی کثافت هم به من رحم نمی کند و با نیش باز و کثیفش جلوی پایم می ایستد و گوه می خورد باید هم دلم بخواهد از اینجا فرار کنم!

کثافت آشغال!حالمو به هم زد!روانی!جلبک بیشعور! :|

+تعقیب کننده ی گرامی!خسته نشده ای جان من؟! :|

حداقل اون لباس صورتیتو عوض کن!من که کاریت ندارم فقط هروقت دوست جانان می بیننت کلی بهت می خندن! :|||

ینی امشب دیگه که تو یه کوچه خلوت بودم یهو کیفم گرفت بیفتم رو موتورش یکم بزنمش دلم خنک شه ولی حیف اون کوچه روبرو مغازه داییم بود و خیلی ضایع بود وگرنه مطمئن باشید یه کرمی می ریختم!وسیله دفاعیم هم تازه دم دستم بود قشنگ می شد یکم دنده هاشو زد خرد کرد!به غیر از اون چاقو هم همرام بود :| کلا مجهز بودم موقعیت خوبی بود! :|

افسوس...افسوس!افسوس و صد افسوس!

+خودم جان!بلند شو!بلند شو برقص و شاد باش تا دنیا از این همه گوه بونش خجالت بکشد!

  • آدم ارغوانی
+چن روز پیش با دوست جان خواستیم بریم یه محلی به نام پاچرم!یه جایی هست آخر جنگل شهرمون!حیف نشد این یکی رو به نام خودمون ثبت کنیم!مثلا "اولین دختران که به تنهایی به پاچرم قدم گذاشتند"! :|
یه جای مناسب واسه شنا و ایناست و فقط پسرا میرن چون راهش مناسب نیست و باید با موتور بری!ولی خو منو دوست جان دیر حرکت کردیمو واسه همین با کلی بدبختی به زور به جنگل رسیدیم :| دیگه کلاس داشتیم برگشتیم!
قبل از اینکه بریم به دوست جان گفتم وسیله دفاعی یادت نره!
اونم پوکر فیس شد بعد چن لحظه سکوت و یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت: نه جدا با خودت چه فکری کردی که اینو گفتی؟!معلومه میارم!دیوونه شدی؟! :|
هیچ دیگه سکوت کردم!
خب راس میگفت!خیلی حرفم چرت بود!اصا خریت محض بود رفتنمون اونجا دیگه بدون وسیله دفاعی که...
من خودم تا چن وقت پیش در شرایط عادی هم بدون یه وسیله دفاعی واسه له و لورده کردن بیرون نمیرفتم!جدیدا ازش خسته شدم انداختمش دور!ولی خب تو فکر یه چاقو یا اسپری فلفلم که به زودی گیر خواهیم آورد!
آقا امنیت ندارم میفهمید؟!ندارم!مجبورم! :|
اصلنم آدم خشنی نیستم! :|
حالا به روم نیارید که یکی از فانتزیام کشتن آدمه! :|
خب تو راه که میرفتیم از دوتا روستا رد شدیم ملت جوری نگامون میکردن که حس این توریستایی که میرن یه روستایی که خیلی دور افتادست و کلا ندید پدیدن و بهشون خیره میشن بهم دست داده بود!ینی واقعنم همینطور بودا!جوری نگاه میکردن که حس میکردم از مریخ اومدم!
ینی افسردگی و منفعلی ملت رو بطور کامل حس کردم!انقد ساکت و بی سر و صدا بود...
خب خلاصه به جنگل رسیدیمو دیدیم از راه مستقیم و اصلی اگه بریم زیاد مورد آزار و اذیت و نگاه های هیز ( :| ) قرار میگیریم :| دیگه راهو کج کردیم از وسط درختا رفتیم...رفتیم بالای کوه نشستیمو کمی از خرت و پرتامون تناول کردیمو ور زدیم...
موقع برگشتن تو این سنگا و اینا کفِ کفش دوست جان کنده شد :|
کامل نه ها!یکم بهش متصل بود!دیدیم اینطوری نمیشه و خیلی راهم هست تا کلاسمون گفتیم زنگ بزنیم تاکسی!حالا تلفن از کجا بیاریم؟! :|
رفتیم تا رسیدیم به یه باغی که یه نفر توش بود از صاحبش خیلی مظلومانه طلب تلفن کردم!اونم گوشیشو بهم داد و ازم پرسید:اهل کجایید؟!کجا میرید؟!
ینی فقط همین سوالو کم داشتم که حس توریست بودنم کامل شه!
جوری میپرسید انگار حالا ما از کجا میتونستیم اومده باشیم!آقا همش اینجا چن تا منطقه فسقلی داره،بن بستم هست کدوم دختری دیگه به جز از اهالی همین جهنم دره میاد اینجا آخه؟!
خلاصه جوابشو دادمو زنگ هم زدیمو به راهمون ادامه دادیم تا برسیم به یه جای مشخص که راننده تاکسی بتونه پیدامون کنه!همینطور می رفتیم بعد یه ماشین که از قضا یکی از دوستان و خانوادشون بودن رد شدن و این دوست ما هم چون وقتی یه جاییش مشکل داره فک میکنه همه دارن به همون قسمت اون خیره میشن از من خواست تا بیام جلوش وایسم تا قسمت زیری کفشش که ازش آویزونه پیدا نباشه!منم خواستم بیام جلوش یهو پام رو کفشش خورد کاملش کنده شد! :|
اون داد و فریاد میکرد منم غش کرده بودم از خنده!
خلاصه با هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم به آبادی(!) و رفتیم کلاس!بعدشم رفتیم چسب خریدیم واسه کفش اوشون! :|
بعدم فهمیدیم کلاسمون دیرتره و یهو دوتا از دوست جانان رو دیدیم که همه جا دنبال ما دوتا گشته بودنو اومدن دنبالمون و رفتیم دور زدیم دور شهر!
رفته بودن اویول(که الان مسلما شما نمیدونید کجاست! :| یه جاده ی پیچ پیچی هست توی کوه :| )دنبالمون میگشتن :|
بعد دوست جان میگفت کلی هم صدات زدیم! :|
حالا به فرض اگه من اونجا هم بودم،خیلی جای کوچیکیه که مثلا انتظار داشتن من صداشونو بشنوم؟! :|
ینی دوستانی داریم،اعجوبه!
ایشون هروقت با ماشین باباش میاد ما مشکل آهنگ داریم!فقط مداحی دارن! :|
این دوست ما هم واسه خنده صدای مداحی رو بلند میکنه و تو شهر دور میزنه و در بعضی مواقع سینه هم میزنه! :|||
منم از خنده غش میکنم!
خب خلاصه...با اینکه هنوز نتونستیم این افتخار رفتن به اون محل رو به نام خودمون ثبت کنیم ولی این همه راه تا جنگل رفتن خودش یه افتخاری بود!شما الان نمیدونید چقد راه هست!فقط بدونید خیلی زیاده! :|
  • آدم ارغوانی

+الان با دوست جان ناهار خوردیم بعد دوست جان داشت آب میخورد و گفت بیا دنبالم میخوام برم دستشویی منم گفتم خو زود بلند شو دیگه تو اتاقم میشاشی!(با عرض پوزش :| )

آقا یهو الکی الکی از شدت خنده افتاد رو زمین و هرچی آب تو دهنش بود ریخت وسط اتاق من و کلا چیزایی که خورده بود هی از دماغ و دهنش درمیومد میریخت وسط اتاق من! :|

منم که هنگ کرده بود هی چن ثانیه پوکر فیس میشدم هی از خنده غش میکردم هی اوق میزدم!اینم درحالی که از خنده صداش درنمیومد و داشت بیهوش میشد و از دهنش غذا و آب میریخت مث بدبختا دنبال دستمال کاغذی میگشت منم از شدت خنده نمیتونستم بهش بگم کجاست!فقط به کیفم اشاره میکردم اینم با دهانی باز از شدت خنده به سوی کیف من رفت و بعدش دیگه فرار کرد به سمت دستشویی منم همون وسط چنتا اوق زدم تو سفره بالا آوردم! :|

رفتم ببینم دوست جان زندس یا نه دوباره کثیف کاری های دوست جان رو به یاد آوردمو نصف غذاهایی که خورده بودم رو بالا آوردم! :|

اینم یکی از مضرات به هرچیز بی مزه ای خندیدنه! :|

فک کنم تو اتاقمم شاشید از شدت خنده!(بازم من معذرت میخوام :| )

بیشعورِ جلبک! :|

الانم عین جسد رو تختم افتاده هرچی صداش میزنم بیدار نمیشه! :|

(با عرض پوزش بخاطر اینکه انقد رک و بی سانسور توصیف کردم! :| )

+خب قضیه این عکسه +

نوشتما!ولی بعد پاکش کردم :||

+من الان تو بحران مالیم! :|

پول ندارم میفهمید ندارم!!!!

نمخوام از مادر یا پدر گرامی هم پول بگیرم!أأأهههه!متنفرم از این کار!

البته در اکثر مواقع که پولم به طور غیر مستیم از جیب پدر جانه ولی خب مستقیم پول گرفتن دیگه خیلی مزخرفه! :|

ینی انقد این کارو نمیکنم(!)که چن روز پیش پدر جان فک کنم دلش برام سوخت بهم گفت اگه نیاز داشتی بهم بگو و از همین حرفا! :|

  • آدم ارغوانی
+دیشب کلاس ریاضی داشتیمو اصا حس و حال رفتن نداشتیم با دوست جانان!همینطور تو راه بودیم که بریم یهو تصمیم گرفتم نریم کلاس به جاش بریم بگردیم!اول یه سری مغازه رفتیم و کلا بی هدف میرفتیم!فقط میرفتیم مثل همیشه!یه جاده ای هست که کلا از وسط باغا میگذره و هیچ لامپی هم نداره و هواشم خنکتره و من کلا عاشقشم!با اینکه یکی از دوست جانان کمی میترسید از اون جاده چون یک سری چرت و پرت درموردش شنیده بود که مثلا اونجا جن و روح و همین چرتوپرتا دیده شده و اینا! :| ولی خب رفتیم!من تاریکی را عاشقم!تاریکی مطلق نبود ولی حس خوبی داشت...خب الان با توجه به توصیفاتی که از شهر مزخرفمون کردم شما باید انتظار اینکه چن نفر بهمون حمله کنن رو داشته باشین!چنتا دختر اون موقع شب تو اون جای تاریک و خلوت بهترین موقعیت واسه کرم ریزی :| ولی خو اون موجوداتی که بهمون حمله کردن(!)یک سری بچه مظلوم و فنچول بودن که فوتشون میکردی میفتادن و بیشتر باعث خندمون شدن!ینی انقد این مزاحمای فنچول مظلومن و گناه دارن که من بعضی وقتا با خندیدن بهشونم احساس گناه میکنم :|
خب همینطور داشتیم میفرفتیمو طبق معمول میخندیدیم به چیزای الکی که یهو یه جونور نمیدونم از کجا پیداش شد از جلوی پای دوست جان رد شد!ینی یه صحنه خنده داری شد که نگو! از هردوتاشون یه جیغ، بلند شدو هجوم آوردن به سمت من و از بنده آویزون شدن!منم واسه یه لحظه بسیار کوتاه که صدموثانیه هم نمیشد پوکرفیس شدمو همگی دیگه شروع کردیم به خندیدن به روش های مختلف! :| اصا یکی دوستان که نفهمید موضوع چیه فقط جیغ کشیدو چنگ انداخت به من! :|
آخه یکی نیست بگه چرا از من آویزان شده اید؟!حالا اگر چیزی هم باشد من قادر به نجات دادنتان هستم؟!آیا بهتر نیست فرار کنید به جای چسبیدن به من؟!
خلاصه رفتیمو رسیدیم به آبادی! :|
و از اونجا که یک جای بسیار مزخرفی به نام "قلعه کهنه"بود که از محل خودمون بس مزخرف تره مجبور شدیم از راه قبرستون بریم :|
همینطور که میرفتیم واسه ترسوندن اون دوست جان سخنان شیرین درمورد از قبر دراومدن مردگان میزدیمو کلا مثال هامونم رو همون دوست جان بود!
مثلا میگفتیم فک کن الان یکیشون دربیاد پای تورو بگیره بعد ما هی تو رو بکشیم هی اونم بکشه هی بکشیم هی بکشه بعد انقد بکشیم که اون مرده هم باهات از قبر بیرون کشیده بشه! :|
بعد خودمون دوتا از خنده غش میکردیم این دوست جان هم هی داد میزد چرا دارین رو من مثال میزنین!
چقد ما بی مزه ایم! :|
آخه به چی میخندیدیم؟! :|
دیگه رسیدیم به یه آبادی دیگه! :|
رفتیم خونه یکی از دوستان بی خبر!کلی اونجا به چیزای بی مزه خندیدیمو برگشتیمو فهمیدیم که دوست جانان دیگمون که رفته بودن کلاس ضایعمون کردن پیش مادر جان و زنگ زدن ببینن چرا نرفتم کلاس و گفتن بنده نیومدم کلاس :|
ولی خو به خیر گذشت! :|
ینی چنان لذتی داشت وقتی فهمیدم کلاس هم تشکیل نشده که نگو!فقط قر میدادم!
+الان یه کلیپی دیدم،مقایسه پراید و لامبورگینی!همینطور سرعتی که میرفتنو فریاد میزدن مثلا راننده پرایده فریاد میزد هشتاااااد اونوقت راننده لامبورگینیه هم فریاد میزد دویستو شــــصت!حالا اصل قضیه رو هیچ!چقد این حرکات راننده پرایده شبیه دوست جان بود وقتی میخواد سرعت بره!!!ینی مردم از خنده!دوست جان ماهم جوگیر میشه داد میزنه:صـــــد...صد و دهههه...صدو بیـــــست...صد و ســــــــی!با فریاد!خودتون تصور کنید دیگه!جالا انگار داره چنتا سرعت میره اینطوری داد میزنه!!!مثلا اگه کسی زبون فارسی رو بلد نباشه فریادای اینو بشنوه فک میکنه حالا طرف تو لامبورگینی نشسته داره دویستوخورده ای سرعت میره! :|
اصا حالم گرفته بود با به یاد آوردن دوست گرامی و اینکه چقد بدبختیم که با این سرعتای لاک پشتی حال میکنیم پوکیدم از خنده!
+با دیدن این عکسایی که قراره ببینید اصلا وحشت نکنید!فقط منم که دارم با چادر دوست جان بعد از کلاس ریاضی و قبل از کلاس فیزیک باله میرقصم که اتفاقا خیلی هم شبیه خفاشم و البته تو این عکسا رقصم مشخص نیست :| !  + + + +
توضیحات کامل در پست بعد! :|
همش چنتا خط از پستم درمورد این بودا ولی عنوان رو به خودش اختصاص داد :|
  • آدم ارغوانی

+یکی از چیزهایی که در زندگی خیلی حال میدهد این است که ملت فکر کنند شما احمقید و هیچی نمیفهمید و در خیالشان به شما بخندند که دارند شما را اسکل میکنند و گول میزنند در حالی که شما میدانید آنها این قصد را دارند و شما نیز در خیال خود به آن ها بخندید!اصلا یک حالی میدهد که نگو!

خود را به منگلی زدن هم بسی حال میدهد!

-منگل پنداری باعث مورد تمسخر قرار گرفتن خودتان میشود!باور کنید...!

-منگل پنداران،خود منگل پنداشته خواهند شد!

منگل پندار:کسی که ملت را منگل پنداشته و سعی در تمسخر،مخ زنی یا اسکل کردن کسی دارد و فکر میکند که دارد حالا چه شاهکاری میکند و همه اش در خیال خود میگوید چقدر من در این کار واردم،او دارد خر میشود و از این قبیل جملات!این افرد در حقیقت خود منگلند و از فرط منگلیت به این طرز تفکر رسیده اند!

+از اونجا که در آستانه ی هفده سالگی قرار دارم جدیدا به این فک میکنم که وقتی در آستانه ی هجده سالگی قرار گرفتم چجوری استقلالمو به خانواده گرامی اعلام کنم! :|

مثلا برم مستقیم بگم:اینجانب مریم در حضور بزرگان خانواده استقلال خود را اعلام مینمایم! :|

و آنها هم کمی پوکر فیس میشوند و مادر جان در می آید میگوید یعنی غذایت هم با خودت؟!و من ناگهان به فکر ته چین می افتم و به پایشان می افتم و به غلط کردم غلط کردم می افتم!

أه فیلم نامه اینطوری نبود که!یهویی واسم اومد این!

جدا خیلی فکرمو مشغول کرده!از اونجا که پدر گرامی هم تا حدودی با این قضیه استقلال در هجده سالگی موافق هست امید دارم که تا حدودی این استقلالو داشته باشم! :|

ولی خو بازم یه جوریه مستقیم برم اینو بگم در حالی که هیچ غلطی نمیتونم بکنمو مسلما واسه مستقل بودن باید یه شغل داشت!و من اینو از کجا بیارم؟! :|

ینی خودم جان خاک بر سرت!اگه پیشنهاد آقای میم رو برای کار تو عکاسیش رد نکرده بودی الان دیگه انقد مشکل نداشتی!انقد بهم گفت ولی منِ جوگیر اسکل وار گفتم فک نکنم بتونم و کنکور دارمو با عرض پوزش از دوستان میخوام برینم بخونم!

الان یادم اومد که پیشنهاد خانم جیم(!)رو هم برای درس دادن تو آموزشگاه چندین بار رد کردم بخاطر همین دلیل چرت! :|

خوندنم بخوره تو سرم!یعنی من همیشه میدونم هیچ غلطی در زمینه درس خوندن نمیکنما فقط بیانش میکنم که شاید خودمو تو شرایطش قرار بدمو حداقل واسه این همه ور وری که کردم و حفظ آبروم درس بخونم!ولی باز از اون ورم چیزی به نام آبرو جلو ملت و این چیزا واسم مهم نیست پس در نتیجه هیچ غلطی نمیکنم! :|

أه...چرا قبول نکردم؟! :|

خودم جان!اشکالی نیستا ولی خیلی خری! :|

حالا من دقیقا باید چیکار کنم؟! :|

چجوری این کارو کنم؟!

من_متنفرم_از_زیر_نظر_خانواده_یا_هر_کس_دیگری_بودن_نقطه

ینی تنها راهش دانشگاه رفتنه؟!آخه من اینجا چجوری کار پیدا کنم؟!اصا آیا خانواده اجازه میدن؟!خب فعلا یک سال وقت دارم!یه کاریش میکنم!

+خودم جان!سطح توقعت را انقدر پایین نیاور!الازم نکرده برای بلاهایی که سرت نیامده الکی شکر بگویی!آن طرف دنیا ملت دارند در بهترین شرایط زندگی میکنند و باز هم کمشان است آن وقت ما فقط چون فلان بلا هنوز بهمان نازل نشده عین چی روزی هزار بار خدایی را که نمیدانیم که هست و کجا هست شکر میگوییم!همینطور بهمان ظلم میشود و شکر میگوییم که بیشتر از این ظلم نشده است!دوست جانم زندگیش دارد نابود میشود و من حس میکنم تا به حال اصلا زندگی نکرده است اما بار ها دیده ام بیچاره ای را که میبیند که نوع بدبختیش فرق میکند خدای دروغینش را که فقط ذهنش از روی ترس ساخته شکر میکند!عادتمان داده اند به شکر گزاری های الکی به جای تغییر شرایطمان!

بیا ذهنت را از چیزهایی که از کودکی به خوردت داده اند آزاد کن و فراتر از آن ها برو...

بیا شک کن به تمام چیزهایی که یادمان داده اند!

ما هیچ کداممان عقیده های خودمان را نداریم!عقیده ای را داریم که خانواده و اطرافیانمان میخواهند داشته باشیم!

+فکر را پر بدهید

ونترسید که از سقف عقیده برود بالاتر...

قکر باید بپرد...

برسد تا سر کوه تردید...

و ببیند که میان افق باور ها

کفر و ایمان چه به هم نزدیکند...

  • آدم ارغوانی

+آقا یه پسری تو شهرمون هست سر یه سری اتفاقات و دعوا کلا با دار و دسته ی ما به خصوص بنده مشکل داره!طوری که هروقت تو خیابون میبینمش سرشو تا جایی که بتونه میچرخونه یه طرف دیگه،طوری که متوجه شم نمیخواد منو ببینه و کلا چشمش به من نخوره!بعد این شبا هم که کلا با دوست جان در حال شبگردی هستیم در طول یه شب هی مارو چن بار دید...دفعه آخری ساعتای دوازده بود ما هم دیدیم خیابون خلوته داشتیم وسط خیابون راه میرفتیم!(عاشق این کارم!)یهو این آقا پسر از روبروی ما اومد و وقتی دوباره با ما برخورد کرد اونم اون موقع که اصلا انتظارشو نداشت و اونم وسط جاده،چنان نیشش تا آخر باز شد که تمام ابهت خودشو از بین برد!اصا اون همه وقتی رو که خودشو جلو ما گرفته بود به باد فنا داد با این نیشش که نتونست کنترلش کنه!دلم خنک شد!حالا دیگه ببینمش نمیتونه واسم خودشو بگیره بعد از این دفعه! :دی

+به به!به به!اصا چنان آوازه ی بنده تو شهر پیچیده که نگو!با دوستان بیرون بودیمو تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم واسه استراحت بین راه و خب طبق معمول میخندیدیم و ملتم عین گاو نیگامون میکردن!بعد امروز دوستم اومد گفت دامادمون گفته یه پسری که من نمیدونم کی هست اومده گفته مریم ح و فلانی و فلانی دیشب تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودنو به ما کیک میکشیدن!الان واقعا نمیدونم معادل کیک کشیدن چی میشه!کیک کشیدن به عملی میگن که طرف برای جلب توجه یا ضایع کردن جنس مخالف از خودش صداهای بلند و جیغ و فریاد مانند  تولید میکنه :|

آخه خنده کجاش شبیه این اصواتیه که ایشون ذکر کردن؟!!!

اصا این هیچ!منو از کجا میشناسه؟!؟؟؟تازه اول از همه نام شریف بنده رو ذکر کردن!!!نه اون دوستمون که آشناشون بوده رو هم! :| ینی بعضی وقتا یه آدمایی منو میشناسن که من به عمرم نه اسمشونو شنیدم نه دیدمشون!مثلا خیلی وقت پیش تو پارک داشتم دوچرخه سواری میکردم بعد یهو شنیدم یه پسری به دوستش گفت این همون مریم ح هستا! :||||

ینی من چنان جا خوردم که نگو!اصا یهو رو زین دوچرخه سیخ شدم...!اون موقع خیلی پرت بودمو به خودم ری*دم!(با عرض پوزش)ولی الان دیگه انقد با اینجور موردا برخورد کردم که یک امر کاملا طبیعی شده برام!

+آقا کی گفته وقتی آدم میخوابه معصوم میشه قیافش؟؟؟!آقا کی گفته؟؟؟!دوست جان ما یه عکسی از بنده تو خواب داره چند وقت پیش با همون منو تهدید میکرد! :|

البته منم زیاد به رو خودم نیاوردمو یه عکس از خودشو نشونش دادمو با اینکه در برابر افتضاحی عکس من هیچ بودا ولی انقد بدجور جلوه دادمش که باور کرد به وحشتناکی عکس من هست و تهدیداشو عملی نکرد! :|

+یکی دوستان با منو دوست جان یه روز اومد تو شهر!الان فک میکنه آبرو نداره و کل شهر میشناسنش! :|

+اصا انقد که من راه میرم!انقد که من راه میرم...میتونم به جان خودم قسم بخورم در طول حیات بشریت شهرمون آدمی رو ندیده که به اندازه من توش راه بره!ینی اگه ولم کنن فقط راه میرم!اصا همینجور میرم!کار ندارم!فقط دنبال یه بهونم که همینطور راهمو طولانی تر کنمو بیشتر راه برم!

+با دوستان بعد از کلی دور زدن و خالی کردن باک ماشین رفتیم پمپ بنزین!چون یکم دیروقت بود فقط ما بودیمو یه ماشین دیگه!یه خانمی توش بود که داشت خودشو میکشت ما رو بشناسه!ینی هی از این ور صندلی نگا میکرد هی از اونور!منم به دوست جان گفتم بیا سرمونو برگردونیم تا نتونه تشخیص بده تا بتتتترکه!ما سرمونو کاملا چرخونده بودیم دیدیم از ماشین پیاده شد!باز ما میچرخیدیم!هی با حرکت ایشون ما هم میچرخیدیم درحالی که از خنده داشتیم میپوکیدیم!ینی انقد ما واسه اینکه لج ایشون رو در بیاریم تلاش کردیمو سرمونو چرخوندیم که الان دیسک گردن نکرفتیم جای شکر داره :||

+الان که فکرشو میکنم میبینم بنده از مرگ واهمه ای ندارم!اگه داشتم که همش جونمو دست دوست جانان که گواهینامه ندارنو با کلی سرعت و گاوانه(!)میرونن نمی دادم!

+خودم جان!تو را عاشقم.... :))

به تو عشق می ورزم و افتخار میکنم!همینطوری! :) تو یه دیوونه ای!

شما نیز به خود عشق بورزید!بسی لذت بخش است!

شاد باشید!

  • آدم ارغوانی

خب این هم همان اتفاقی که باعث شد ما همان یک ذره آبرویی هم که در سطح شهرمان داشتیم برود!اصلا کارمان مسئله ی بزرگی نبود و مثلا اگر در یک شهر بزرگ بودیم که دیگر اصلا چیز بزرگی نمیشد حسابش کرد!اما خب ما در یک شهر کوچک و عقب افتاده زندگی میکنیم که ملتش با آن اعراب که دخترانشان را زنده به گور میکردند هیچ تفاوتی ندارند!البته آن عرب ها همان اول دختر بیچاره را راحت میکردند اما اینجا او را زجر کش میکنند :|

همون دوست جانی که گفتم کلا هیچ چی براش مهم نیست بهم زنگ زد و گفت چند دقیقه دیگه بیا بیرون و خب من هم دیگه فهمیدم ماجرا از چه قراره!وقتی اومد گفتم آره؟!گفت آره :|

از خونه زدیم بیرون و من اولای راه رو تا سر خیابون پیاده رفتم و اونم موتور رو برد!به خیابون که رسیدیم یهو یه عدد آدم خاله زنک آشنا با موتور از کنار ما رد شد و همینطور دستهاشو به نشانه تاسف تو هوا تکون میداد!و من و دوست جان شروع کردیم به جویدن آسفالت و موتور از شدت خنده!خواستیم حرکت کنیم که دیدیم مادر یکی از دوست جانان که همسایه ماست داره به سمت ما میاد!بر موتور سوار شدیمو من فقط میگفتم جان مادرت این موتور رو روشن کن زود برو!اما خب دوست جان هول شده بود و هرچی این هندل گوفتی را میزد روشن نمیشد!انقدر زد و روشن نشد تا مادر دوست جان به ما رسید و بدون اینکه به ما نگاه کنه و در حالی که بنده از خنده روی دوست جان افتاده بودم از ما رد شد!بنده فقط پیاده شده بودمو میخندیدم!دوست جان هم روی موتور پخش شده بود!خودمون رو جمع و جور کردیم که یهو شوهر یکی از دوست جانان در حالی که به ما زل زده بود از کنار ما رد شد!من و دوست جان دوباره یه نگاهی به هم کردیم و گفتیم:"ط" بود؟؟؟!!و دوباره پخش روی زمین و موتور!

بعد از ایشون یهو یه ماشین از کنارمون رد شد و کلـــــی نگاه کرد بعد نتونست مارو شناسایی کنه برگشت سرشو از پنجره آورده بود بیرون که مارو بشناسه!ینی از رو نمیرفتا!خیلی قشنگ هی عقب و جلو میرفت تا مارو بشناسه! :|

ینی اون لحظه دلم میخواست این مکالمه رو باهاش داشته باشم :آقا خودتو کشتی!من فلانیم دختر فلانی اینم دوستم فلانیه دختر فلانی(!)از آشنایی باهاتون خوشوقتیم!حالا میتونید برید واسه دوستاتون تعریف کنید و آبروی مارو ببرید.خدافظ :|

والا به خدا!آدم دیگه انقد وحشی و ندیده!درسته خب ندیدن ولی دیگه نباید انقد ضایع بازی دربیارن که! :|

دیگه نمیدونم تونست شناسایی کنه یا نه ولی خب دیگه گورشو گم کرد و ما دوباره افتادیم به جون آسفالت و موتور!

بعد یه جایی بودیم من راه افتادم که برگردم خونه چون امکان اینکه مادر گرامیم اون دوروبرا پیداش میشد زیاد بود!دوست جان هم میخواست با موتور برگرده!یه لحظه صدای بلند موتور رو شنیدمو سرمو برگردوندم دیدم دوست جان داره با کله با موتور میره اون طرف سنگ جدولا!ینی چنان پرت شد تو سنگا که من انتظار حداقل یه شکستگی تو بدنش رو داشتم!درحالی که داشتم از خنده بیهوش میشدم،برگشتم که موتورو از روش بردارمو بلندش کنم!خودش فقط کمی دستاشو اینا زخمی شد و موتورم چراغش شکست!ینی چنان صحنه اکشن شد وقتی که داشت میرفت به سمت اون سنگ جدول بلند که الانم که دارم اینو مینویسم دارم بلند بلند میخندم!بعد همینجور موتوره بنزین میریخت این دوست جان هی میگفت میترسم منفجر بشه آتیش بگیرم!ینی با هر کلمه ایش که یادم میاد از خنده بیهوش میشم!میدونم الان خیلی بیمزه نوشتمو اصلا خنده دار به نظر نمیاد :| ولی اگه تو صحنه بودیدو صحنه هارو میدیدید مطمئنا تا یه هفته فقط میخندیدید!

ینی تا ما اومدیم خونه دوست جانانمون پیام دادن که شنیدم با موتور تو شهر دور میزدید! :|

ینی فقط من اینجوری شدما :|

کمی هم دعوامون کردنو اینا ولی خب روز بعدش کلی شجاعتمون(!) رو تحسین کردن! :||

و این بود یکی از هزاران آبروریزی های منو دوست جان!

  • آدم ارغوانی